تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصطلاحات صوفيان ( متن كامل رساله مرآت عشاق ) ( فارسى ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
سخن عشق تو بىآنكه برآيد به زبانم * رنگ رخسار خبر مىدهد از سرّ نهانم 163 سخن‌هاى تو را دُر مىتوان گفت * ز هر لفظ تو درّى مىتوان سفت 249 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست * كه هرچه بر سر ما مىرود ارادت اوست 52 سر تا قدمم چشم چو " ها " بايستى * تا حقِّ تماشاى تو كردى جانم 135 سرّ خدا كه در تتق غيب منزوى است * مستانه‌اش نقاب ز رخسار بركشيم 264 سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت * در حيرتم كه باده‌فروش از كجا شنيد 254 ، 264 سر ز حسرت ز در ميكده‌ها برگردم * چون شناساى تو در صومعه يك پير نبود 225 سر فتنه دارد دگر روزگار * من و مستى و فتنهء چشم يار 112 سرّ قلّاشان ندانى راه قلّاشان مرو * ديدهء بينا ندارى راه درويشان مبين 309 سر كوى ماهرويان همه روز فتنه باشد * ز معربدان و مستان و معاشران و رندان 230 سر كه نه در پاى عزيزان بود * بار گران است كشيدن به دوش 78 سرمست شوم چو چشم مستت * گر هيچ بيابم از لبت نوش 113 سر مىنهند پيش خطت عارفان پارس * بيتى مگر ز گفتهء سعدى نبشته‌اى 376 سرها چو گوى بر سر كوى تو باختيم * واقف نشد كسى كه چه گوى است و اين چه كوست 191 سعديا دى رفت و فردا همچنان معلوم نيست * در ميان آن و اين فرصت شمار امروز را 130 سعدى از پردهء عشاق چه خوش مىناليد * تُرك من پرده برانداز كه هندوى توام 357 سعديا زنده عاشقى باشد * كه بميرد بر آستان نياز 245 سفله‌طبع است جهان بر كرمش تكيه مكن * اى جهان‌ديده ثبات قدم از سفله مجوى 363 سلام كردم و با من به روى خندان گفت * كه اى خماركش مفلس شراب‌زده 260 ، 336 سلامى چو بوى خوش آشنايى * بدان مردم ديدهء روشنايى 260 سلطان و فكر لشكر و سوداى تاج و گنج * درويش و امن خاطر و كنج قلندرى 265 سواد الوجه فى الدّارين درويش * سواد اعظم آمد بىكم‌وبيش 250 سويداى دل من تا قيامت * مباد از شوق و سوداى تو خالى 265 سياهى چون بدانى نور ذات است * به تاريكى درون آب حيات است 250 سيلاب گرفت گرد ويرانهء عمر * و آغاز پُرى نهاد پيمانهء عمر 257 سيل است آب ديده و هركس كه بگذرد * گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود 257 سيل سرشك ما ز دلش كين به در نبرد * در سنگ‌خاره قطرهء باران اثر نكرد 257