دادم به سرشك ، صفحهء ديده جلا * كز جلوهء دوست نفع عامى رسدم
چهارم ، مرتبهء نفس مطمئنه ؛ آن است كه چون سالك ، تزكيهء نفس از رذايل طبيعت حيوانى نموده باشد ، [ و صفحهء دل را به تصفيه و تصقيل ] [ 31 ] از كدورات شهوانى به آن مرتبه رسانده باشد كه ظلمت و كثافت اجرام بدنى عايق از تمثّل صور قدسى نتواند شد و چشم دل به نور هدايت چنان بينا شده باشد و ديدهء دل از پرتو عنايت الهى به نوعى مجلّى گشته باشد كه در اكتساب فضائل و انتساب فواضل كما ينبغى همواره بر يك نسق راسخ نمايد و هيئت نقايص و نقايض كمالات خود را بالكلّ ناسخ و فاسخ كرده ؛ درين مرتبه روح را به " نفس مطمئنّه " تسميه كنند و زبان تعبير به تقرير دلپذير از آن حالت سكينهء نفس و اطمينان به اين طراز رباعى چون قلم سرگشتهء دو زبان رطب اللسان شود .
لمؤلفه :
در سينه سكينه از وفايت جويم * وندر طلب وفا به جان مىپويم
آسودهدلى و عشق يار است عجب * آسايش عشق را فنا مىگويم
لطيفه : بر تقدير مقدّمات سابقه محقّق شد كه نفس را در مقام امّارگى ، مرتبهء بهيمى حاصل است ؛ چرا كه هميشه از او مقتضاى شهوات بهايم به ظهور رسد و در مقام لوّامگى نفس ، مرتبهء سبعى باشد ؛ چرا كه سرزنش و لوم در طبيعت جهت آنچه خلاف كمال و ناملايم كه مخالف لذات عقليّه است و اين مظهر غضب بودن نشئهء سبعى است ، اما اشرف از مرتبهء بهيمت است چرا كه درين مرتبه نفس طالب لذت به حصول كمال است و راغب به رفع ناملايم از نقصان لازم الزوال . و اما در مقام ملهمه ، نفس به اول مرتبهء كمال انسانى رسيده باشد ؛ چرا كه قابليّت فيض از عالم غيب و استعداد جهت ورود الهامات بىشك و ريب به صفاى نور عقل متصوّر تواند شد و اين مرتبه مخصوص مظهر شريف انسان است و در عالم ملك و ملكوت ، ديگرى را - حتّى جن و ملايكه را - اين حالت استفاده از عالم معنى نيست ، چه هر كمال كه ايشان را هست قابل تلاحق و تضاعف نيست . فامّا درين مقام كه اول مرتبهء كمال است ، چون صفاى عقل ثبات و رسوخ ندارد و هنوز احكام طبيعت غالب است ، هنوز به كمال مترقّب نرسيده باشد . اما در مقام مطمئنه روح به مرتبهء كمال ناسوتى رسد و تصفيهء باطن و تكميل ظاهر نمايد ، از آنكه چون صاحب آن مرتبه به اصول اخلاق متخلّق گشته ، كمال قوّت عمليّه يافته و به اين بضاعت بر مدارج ملكوت در سلك قدسيان منخرط آمده است و جهت كمال مناسب با