بهار و گل طربانگيز گشت و توبهشكن * به شادى رخ گل بيخ غم ز دل بركن
( حافظ )
به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم * بهار توبهشكن مىرسد چه چاره كنم
( حافظ )
مشكلى دارم ز دانشمند مجلس بازپرس * توبهفرمايان چرا خود توبه كمتر مىكنند
( حافظ )
( [ 10 ] ) . مولوى
( [ 11 ] ) . قد و بالاى محبوب را گويند . الحق تير با همهء راستى و رفتار ، افتادهء قد و بالاى محبوب است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 213 ) .
ما با تو چو تير راست گشتيم * با ما تو هنوز چون كمانى
( عطار )
بازآى كه بازآيد عمر شدهء حافظ * هرچند كه نايد باز تيرى كه بشد از دست
( حافظ )
چون قامتم كمانصفت از غم خميده شد * چون تير ناگهان ز كمانم بجست يار
( سعدى )
تير خاكى را بود ميدان جولان بيشتر * خاكساران محبّت را صعود ديگر است
( صائب )
( [ 12 ] ) . شيخ بهايى
( [ 13 ] ) . اهمال كردن و فرو گذاشتن سالك را گويند سرّا و جهرا به حكم عتاب . ايضا قتل سالكان را گويند كه عبارت از فناى عاشق است . و تير مژگان گويند به نسبت آنكه در خانهء كمانابرو نشسته و پيوسته در كمين عشّاق است و موىشكافى شعار اوست ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 85 و 213 ) .
اهمال ناكردن سالك را گويند جهرا و سرّا ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 560 ) .
دوش مىگفت به مژگان درازت بكشم * يا رب از خاطرش انديشهء بيداد ببر
( حافظ )
( [ 14 ] ) . تيرى كه از چوب درخت خدنگ كه نيك سخت است ، ساخته شود . مجازا به معنى مستقيم و راست ، مژهاى چون خدنگ ، گذارنده ( لغتنامهء دهخدا ، ذيل واژهء تير خدنگ ) .