( [ 23 ] ) . شبسترى
چه مىگويم كه هست اين نكته باريك * شب روشن ميان روز تاريك
( [ 24 ] ) . نهايت الوان كه سواد اعظم است ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 4 ضميمه ) .
زلف را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 246 ) .
نهايت الوان انوار را گويند كه سواد اعظم است ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 565 ) .
باد آسايش گيتى نزند بر دل ريش * صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود
( سعدى )
برآى اى صبح مشتاقان اگر نزديك روز آمد * كه بگرفت اين شب يلدا ملال از ماه و پروينم
( سعدى )
روز رويش چو برانداخت نقاب شب زلف * گفتى از روز قيامت شب يلدا برخاست
( سعدى )
( [ 25 ] ) . حافظ . نسخهء قزوينى - غنى : . . . از كدامين كوكب است .
( [ 26 ] ) . كشف معانى ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 3 ضميمه ) .
عبارت از نهايت احوال مقامات است ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ص 358 ) .
نهايت مقام حيرت و مكدّر شدن احوال را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 124 ) .
ملك شدن احوال را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 564 ؛ شيخ روزبهان بقلى شيرازى ، شرح شطحيات ، ص 137 ) .
كه رفتم از سحرگه تا شبانگاه * مگر گفتم ز پس كردم بسى راه
( عطار )
همسايگان ز تف دلم بركنند شمع * چون شد چراغ روز شبانگاه زير آب
( خاقانى )
( [ 27 ] ) . بدبختى و راندن ازلى را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 126 ) .
راندن ازلى را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 575 ) .
من نديدم جز شقاوت در لئام * گر تو ديدستى سلام از من رسان
( مولوى )