عالم غيب و عما را گويند و عالم جبروت را نيز گويند . و اين عالم خطّى است ممتد ميان وجود و عدم و بعضى گويند : ميان عالم خلق و امر ، و بعضى گويند : ميان عالم عبوديّت و ربوبيّت ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 564 ) .
چون در شب موانع صورى مرتفع است ، اكثر حالات و مشاهدات كاملا را در شب دست داده . از جهت ظلمت ، نيستى را شب خواندهاند . وحدت روز است ، زيرا كه يك وجه و يكروست و جمعيّت و نوريّت دارد و كثرت ، شب است ، از آنكه ظلمت و تفرقه دارد و كثير است و اين كثرت مانند خطّى است كه به گرد يك وجه و رو دميده است ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 137 ، 495 ، 496 ) .
شب گريزد چونكه نور آيد ز دور * پس چه داند ظلمت شب حال نور
( مولوى )
به چند حيله شبى در فراق روز كنم * وگر نبينمت آن روز هم به شب ماند
( سعدى )
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد * شب را چه گنه حديث ما بود دراز
( حافظ )
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين حايل * كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
( حافظ )
( [ 22 ] ) . تجلّى ذات ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 3 ضميمه ) .
مراد به شب روشن نور سياه باشد كه نور ذات است و تجلّى ذاتى به اصالت مقتضى فناست و تشبيه به شب از جهت سياهى و عدم ادراك كرده است . و روشن از آن جهت گفته كه به اين تجلّى ذاتى آن حقيقت از حجاب كثرات بيرون مىآيد و به فناى مظاهر كه در نفس امر ، پردهء جلال آن جمالند ، از پس حجاب چنانچه هست ، ظاهر مىگردد . و مىتواند بود كه مراد به شب روشن ، ذات احديّت باشد كه از جهت بىرنگى و بىتعيّنى به شب تشبيه كرده باشد ؛ زيرا كه چنانچه در شب ادراك چيزى نمىتوان كرد ، در اين مرتبهء ذات نيز كه مرتبهء فناى مظاهر است ، ادراك و شعور نمىماند ؛ زيرا كه ذات بىملاحظهء نسبت مدرك نمىشود و در اين مرتبه نسب و قيود همه محو است . و روشن از آن جهت فرموده كه فى نفس الامر او به خود پيداست و همهء اشيا به روشنايى او نموده شدهاند ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 88 ) .