در شوق رخ تو بيشتر سوخت * هر كو به تو قرب بيشتر يافت
( عطار )
عجب كه بيخ محبّت نمىدهد بارم * كه بر وى اين همه باران شوق مىبارم
( سعدى )
شوق لبت بُرد از ياد حافظ * درس شبانه ورد سحرگاه
( حافظ )
( [ 3 ] ) . شوق عاشق اشكهاى چشمى است كه آشكار مىسازد ، اما حبّش را در سويداى دل پنهان مىكند .
( [ 4 ] ) . صورت و مانند است . وجود و هستى حق را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 126 ) .
وجود حق تعالى را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 556 ) .
شاهد آيينه است و هركس را كه شكلى خوب نيست * گو نگه زنهار در آيينهء روشن مكن
( سعدى )
من آدمى به چنين قدّ و شكل و خوى و روش * نديدهام مگر اين شيوه از پرى آموخت
( سعدى )
شكل هلال هر سر مَه مىدهد نشان * از افسر سيامك و ترك كلاه زو
( حافظ )
( [ 5 ] ) . امتزاج جماليّات و جلاليّات ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 3 ضميمه ؛ عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 556 ) .
امتزاج و آميخته شدن تجليّات جماليّات و جلاليّات را گويند و در لغت به معنى خوبى ذات و خصلتها و عادتها است . ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 127 ) .
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم * شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم
( سعدى )
اى سرو بلندقامت دوست * وهوه كه شمايلت چه نيكوست
( سعدى )
نه عجب گر برود قاعدهء صبر و شكيب * پيش هر چشم كه آن قدّ و شمايل برود
( سعدى )