صبح است و ژاله مىچكد از ابر بهمنى * برگ صبوح ساز و بده جام يك منى
( حافظ )
( [ 4 ] ) . حافظ
( [ 5 ] ) . درويش ، فقير ، جوانمرد عيّار ( لغتنامهء دهخدا ، ذيل اصطلاح صعلوك ) .
نشود مرد پردل و صعلوك * پيش مامان و بادريسه و دوك
( سنايى )
( [ 6 ] ) . مقام را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 563 ) .
در لغت ، قدح و جام شراب را گويند و اينجا مراد از صراحى ، مقام احوال را گويند و اين سه اسم ، يعنى صبح و صبوحى و صراحى ، از آن اسامى است كه ميان عاشق و معشوق است . ايضا صراحى اشارت بر قلوب پيران و مرشدان نيز مىكنند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 131 ) .
صراحى در آن بزم خون مىگريست * كه ز اينها يكى هم نخواهند زيست
( فردوسى )
آدم چو صراحى بود و روح چو مى * قالب چو نى و روان صدايى در نى
( خيام )
دل كه بيابان گرفت چشم ندارد به راه * هركه صراحى كشيد گوش ندارد به پند
( سعدى )
( [ 7 ] ) . حافظ
( [ 8 ] ) . گوش را گويند ؛ زيرا كه چون صدف جاى مرواريد است ، گوش نيز جاى درر معانى سخن و وحى و تنزيل كلام الهى است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 249 ) .
فلك را گهر در صدف چون تو نيست * فريدون و جم را خلف چون تو نيست
( حافظ )
زمان خوشدلى درياب درياب * كه دايم در صدف گوهر نباشد
( حافظ )
غوّاص بحر عشقم در ساحل تمنّا * چندين صدف گشادم هم گوهرى ندارم