رجوع به احساس بعد از غيبت است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 48 ) .
بازگشت عارف به احساس پس از غيبت و زوال احساسش ( جرجانى ، تعريفات ، ص 98 ) .
صحو و سكر دو صفتند در بنده و پيوسته بنده از خداى خود محجوب است تا اوصاف وى فانى . صحو ، فوق سكر و مناسب مقام بسط است ، زيرا سكر ، مشعر به غيبت و حيرت ، و صحو نشاندهندهء سلوت و هشيارى به لذّت وصال است . صحو ، مقام شهود تامّ و صاحى ، متمكّن در حضرت جمع و شهود است ( عبد الرزاق كاشانى ، شرح منازل السائرين ، ص 241 ) .
صحو عبارت است از معاودت قوّت تميز و رجوع احكام جمع و تفرقه با محل و مستقرّ خود . و بيانش آن است كه چون وجود سالك در نهايت حال به غلبهء انوار ذات ، فانى و مستهلك شود ، حق تعالى در نشئت ثانيه او را وجودى باقى بخشد كه از لمعان انوار ذات متلاشى و مضمحل نگردد و هر وصفى كه از وى فانى شده باشد ، اعادت كند ( عزّ الدين كاشانى ، مصباح الهداية ، ص 136 ) .
موج خاكى فهم و وهم و فكر ماست * موج آبى صحو و سكر است و فناست
( مولوى )
جملهء ذرّات در وى محو شد * عالم از وى مست گشت و صحو شد
( مولوى )
اى تو نارسته از اين فانى رباط * تو چه دانى صحو و سكر و انبساط
( مولوى )
باز آن جان چون به حق او محو شد * بازماند از سكر و سوى صحو شد
( مولوى )
( [ 16 ] ) . به فتح نام سنگ معروف است . اينجا : صفوت و پاكيزگى باطن را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 131 ) .
صفا را سه درجه است : اول صفاى علم كه موجب تهذيب سالك طريق است ؛ يعنى علم شريعت كه در همهء مقامات سير و سلوك ، مقدّم بر هر چيزى است . دوم صفاى حال ؛ يعنى مرتبهء عيان و از علم به عين و از قال به حال رفتن است . در اين درجه دل