خون پياله خور كه حلال است خون او * در كار عيش كوش كه كارى است كردنى
( حافظ )
( [ 14 ] ) . حافظ . نسخهء مصحّح قزوينى - غنى : . . . از لعل دلخواه .
( [ 15 ] ) . در فصوص الحكم ، در فصّ نوح - عليه السّلام - گفته كه عالم ، صورت حق است و حق روح آن صورت و در فصّ آدم - عليه السّلام - گفته كه روح عالم ، آدم - عليه السّلام - است ، زيرا كه آدم خليفهء خداى تعالى است و آنچه خداى تعالى بر خود اطلاق كرده است ، رواست اطلاق آن بر خليفهء او ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 140 ) .
ظلّ ثانى جز وجود حق كه به صور همهء ممكنات درمىآيد ، چيزى نيست و ظهور حق در ممكنات به نام سوى و غير ناميده مىشود ، زيرا ممكن جز اين نسبت وجودى ندارد .
ظلّ اول محدود است و آن وجود عام است كه نفس رحمانى و حق مخلوق به الخلق و وجه حق و مانند آن نام دارد ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ص 222 ) .
عالم را از آن جهت كه واسطه و آلت علم به وجود حق شده عالم گفتهاند ؛ يعنى عدم كه اعيان ثابتهاند ، آينهء وجود حق است و عالم ، عكس آن وجود است كه به واسطهء تقابل در آينهء عدم ، ظاهر گشته و اين عكس را ظل نيز مىخوانند ، زيرا كه چنانچه ظل به نور ظاهر است و قطع نظر از نور كرده عدم است ، عالم نيز به نور وجود حقيقى پيدا و روشن است و نظر با ذات خود كرده عدم و ظلمت است ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 95 و 96 ) .
مشتقّ از علامت از اين حيث كه نشانهء شىء است . آنچه شىء به وسيلهء آن شناخته مىشود . در اصطلاح ، جز خدا عالم مشتمل بر همهء موجودات است . عالم از حيث تجلّى اسما و صفات حق در آن شناخته مىشود ( جرجانى ، تعريفات ، ص 108 ) .
عالم از نالهء عشّاق مبادا خالى * كه خوشآهنگ و فرحبخش هوايى دارد
( حافظ )
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت * فتنهانگيز جهان غمزهء جادوى تو بود
( حافظ )
هر دو عالم يك فروغ روى اوست * گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
( حافظ )
آدمى در عالم خاكى نمىآيد به دست * عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى
( حافظ )