برو اين دام بر مرغ دگر نِه * كه عنقا را بلند است آشيانه
( حافظ )
( [ 7 ] ) . حافظ
( [ 8 ] ) . محبّت مفرط ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 4 ضميمه ) .
محبّت مفرط را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 555 ) .
محبّت مطلق را گويند كه آن به حقيقت مطلقهء حق است و بس ؛ به سبب آنكه از عين ، علم و دانش او به حق باشد نه به غير او ؛ و از شين از سر شوق طالب حق باشد ؛ و از قاف ، قربت او للّه فى اللّه مع اللّه باشد . نوع ديگر ، عشق سه حرف است : از عين ، عقل مراد است و از شين ، شرم و از قاف ، قرار . پس به سبب عشق اين هر سه از عاشق زائل مىشود . و بعضى گويند : از عين ، عزّت مراد است و از شين ، شفاى نفس و صحّت بدن و از قاف ، قوّت وجود . اين هر سه از او منعدم مىشود . تا اين علامات در وى نباشد ، او را عاشق نتوان گفت . و حكما گويند كه عشق ، مرضى است وسواسى شبيه ماليخوليا كه مردم بيكار را به واسطهء كثرت اختلاط به جوانان و افراط فكر در حسن و شمايل ايشان عارض شود و او را در شرّ و شور و شوق افكند و بىقرار گرداند و عقلش زائل شود تا آنكه به جنون نيز كشد . علامتش زردى روى و خشكى دهن و بىخوابى و گريه و آه و اختلاط نبض خاصّه وقتى كه معشوق را بيند يا نام او را شنود . و قومى را نيز اين مرض حادث گردد كه در آينهء صورت خوبان مشاهدهء جمال معنى كنند ؛ در اين صورت ، ايشان را نه در فصل آرامى و نه در وصل قرارى بود ، بلكه هميشه در قلق و اضطراب بود ؛ و جمعى را چنان عارض شود كه نه صورت را در ميان بينند و نه خود را ، بلكه بالكلّيه جمال مطلق را بينند به نوعى كه بىهوش و مدهوش و متحير باشند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 142 و 143 ) .
عشق را به حقيقى و مجازى تقسيم كردهاند . عشق مجازى ابتدا محبّت و هوا و بعد علاقه و بعد وجد و عشق است كه منشأ آن هوا و حبّ مجازى است و پس از مرتبهء عشق ، شعف است كه سوزانندهء قلب است ( خواجه عبد اللّه انصارى ، رسايل ، ص 125 ؛ محمد بن منور ، اسرار التوحيد ، ص 224 ) .
مرتبهء عشق مقام فناى جهت عبدانى و منزل بقا و اتّصاف به صفات كمال ربّانى است .
بدانكه به عشق در اين محل حقيقت مطلقه مراد است ، چنانچه شيخ