ساربانا بار بگشا ز اشتران * شهر تبريز است و كوى دلبران
( مولوى )
ساروان رخت به دروازه مبر كان سر كو * شاهراهى است كه منزلگه دلدار من است
( حافظ )
ساروان بار من افتاد خدا را مددى * كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
( حافظ )
( [ 28 ] ) . شبسترى
( [ 29 ] ) . برد نفس را گويند و اين نهايت مقام محبّت است ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 576 ) .
مقام برد اليقين و برد النفس را گويند و اين نهايت مقام محبّت است . ايضا افسردگى است كه لازم زهّاد خشك است كه همين صورتآرايى دارند و بس ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 118 ) .
نمىدانند كز بيمار عشقت * حرارت باز ننشيند به سردى
( سعدى )
چون خدا خواهد كه يك تن بفسرد * سردى از صد پوستين هم بگذرد
( مولوى )
( [ 30 ] ) . شبسترى
( [ 31 ] ) . حجاب عزّت حضرت را گويند كه نور عظمت و كبريايى حضرت وراى آن حجاب است كه در هنگام تتابع انوار رفع شود ؛ كقوله تعالى :
" يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ " .
و ساق ، معنى بسيار دارد و آنچه در اينجا مناسب است ، به معنى سختى و حجاب است ، يعنى كه وابرده و برداشته شود سختى دنيا و آخرت و حجاب عزّت از ميان خالق و خلق و نور عظمت او بر خلايق روشن و پيدا شود . اعلم و افهم .
لفظى است عربى و در عجم به همين عبارت مستعمل است الّا آنكه ساق پاى گويند ، يعنى ستونه . و هرچند به صورت دو مىنمايد اما به معنى يكى است . و در عهد قديم به قائمتين نسبت كردهاند به اعتبار آنكه تن به دو قائم است ؛ و ساق بر دو نوع است : سرخ و سفيد ؛ و در عرب سرخ مستحسن است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 8 ، 117 ، 237 ، 289 ) .