آن كس كه به دست جام دارد * سلطانى جم مدام دارد
( حافظ )
( [ 41 ] ) . حافظ
( [ 42 ] ) . جذبهء الهى را گويند كه تارة سلوك بر وى مقدّم باشد و تارة او بر سلوك ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 554 ) .
بدان كه سر ، همسايهء روح است كه موطن معرفت و شهودات و مجارى مكاشفات است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 118 ) .
عبارت از هر چيزى است كه از سوى حق در هنگام عنايت وجودى به او مربوط مىشود كه به آن اشاره مىكند قول خداى بزرگ :
" إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ " ؛
ازاينرو گفته شده است ، حق را جز حق نمىشناسد و جز حق دوست ندارد و جز حق او را طلب نمىكند ، زيرا آن راز و سرّ اوست كه طالب و دوستدار و عارف حق است . و اين سر در تحقيق عبارت از وجود متعيّن در هر شىء به تعيّن خاصّ است ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ص 213 ) .
طايفهاى از متصوّفه برآنند كه سر لطيفهاى است از لطائف روحانى ، محلّ مشاهدت .
همچنانك روح ، لطيفهاى است محلّ محبّت ، و دل لطيفهاى است محلّ معرفت . و طايفهاى برآنند كه سر نه از جملهء اعيان است ، بلكه از جملهء معانى است و مراد از او حالى است مستور ميان بنده و خداى كه غير را بر آن اطّلاع نيفتد و گويند بنده را با خداى سرّى است و سرّ السرّى است كه آن را خفى خوانند . سر آن است كه جز خداى و بنده بر آن اطّلاع ندارند و سرّ السر آنكه بنده نيز بر آن اطّلاع نيابد ، مگر عالم السرّ و الخفيّات ( عزّ الدين كاشانى ، مصباح الهداية ، ص 101 ) .
گر مرشد ما پير مغان شد چه تفاوت * در هيچ سرى نيست كه سرّى ز خدا نيست
( حافظ )
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت * در حيرتم كه بادهفروش از كجا شنيد
( حافظ )
سرّ خدا كه در تتق غيب منزوى است * مستانهاش نقاب ز رخسار بركشيم
( حافظ )
تو همىخواهى كه دانى سرّ عشق * كس بدين سر نيست دانا چون كنى
( عطار )