شرابى كان شراب عاشقان است * ندارد جام و در ساغر نگنجد
( عطار )
( [ 21 ] ) . اشارت بر قلوب پيران و مرشدان مىكند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 118 ) .
راست بگو به جان تو اى دل و جان از آنِ تو * چشمه كجاست تا كه من آب كشم سبوسبو
( مولوى )
شهرى است بزرگ و ما در اوييم * آبى است حيات و ما سبوييم
( عراقى )
سبوكشان همه در بندگيش بسته كمر * ولى ز تَرك كُلَه چتر بر سحاب زده
( حافظ )
( [ 22 ] ) . تجلّى ذات و پير و پيغمبر را گويند ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 3 ضميمه ) .
تجلّى محبّت را گويند كه موجب سكر باشد ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء ص 357 ) .
شرابدار را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 563 ) .
شرابدار را گويند . اينجا مراد از آن ، شيخ كامل است كه مظهر تجلّى محبّت است ، چه شراب فيض محبّت بخشا و حقيقت و شوق در كام جان مشتاقان مىريزد كه آن موجب سكر بود و گاه ساقى ، ذات به اعتبار حبّ ظهور و اظهار ، مراد است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 117 ؛ لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 521 ) .
ساقى بيار باده و با محتسب بگو * انكار ما مكن كه چنين جام جم نداشت
( حافظ )
ساقى بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت * كار چراغ خلوتيان باز درگرفت
( حافظ )
ساقى ظريف و باده لطيف و زمان شريف * مجلس چو چرخ روشن و دلدار مهوش است
( مولوى )
ننهاده هنوز چون پياله * لب بر لب دلگشاى ساقى
ترسم كه كند خرابىاى باز * چشم خوش دلرباى ساقى
( عراقى )