يكرنگى را گويند كه به توجّه و طلب تام دريابد و قطع ما سوى كند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 568 ) .
( [ 17 ] ) . زلف را گويند ، اما هرجا كه زلف را در يك مصراع ، سنبل گويند ، بايد كه در مصراع ديگر چشم را نرگس گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 242 ) .
به دو گفت كاى سنبلت پيچپيچ * ز يغما چه آوردهاى گفت هيچ
( سعدى )
گل سرخش چو عارض خوبان * سنبلش همچو زلف محبوبان
( سعدى )
( [ 18 ] ) . غلبهء احوال دل را گويند كه از فرح و ترح باشد ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 568 ) .
غلبهء احوال باطن را گويند ، زيرا كه چون رفتن آب رودخانه و باران همهء خس و خاشاك را مىبرد ، به غلبهء احوال باطن تشبيه دادهاند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 121 ) .
سيلاب گرفت گرد ويرانهء عمر * و آغاز پُرى نهاد پيمانهء عمر
( حافظ )
سيل است آب ديده و هركس كه بگذرد * گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
( حافظ )
سيل سرشك ما ز دلش كين به در نبرد * در سنگخاره قطرهء باران اثر نكرد
( حافظ )
( [ 19 ] ) . حافظ . نسخهء مصحّح قزوينى - غنى : ما چو داديم . . . .
( [ 20 ] ) . ساغر و جام و كأس ، استعدادات اعيان ثابته است ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 511 ) .
سكر و شوق را از ساغر اراده كردهاند ( تهانوى ، كشّاف ، ص 1557 ) .
ذكرش به خير ساقى فرخنده فال من * كز در مدام با قدح و ساغر آمدى
( حافظ )
بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم * فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيم
( حافظ )