بدان كه مسافر و سالك كسى را مىنامند كه او به طريق سلوك و روش به مرتبه و مقامى برسد كه از اصل و حقيقت خود آگاه و باخبر شود و بداند كه او همين نقش و صورت كه مىنمايد ، نبوده است و اصل و حقيقت او مرتبهء جامعهء الهيّه است كه در مراتب تنزّل ، متلبّس بدين لباس گشته و ظاهر به اين صورت شده است و اولى است ، عين آخر گشته و باطنى است ، عين ظاهر نموده ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 204 ) .
سالكان هشت طايفهاند : دو فرقه از ايشان را سالكان و طالبان خوانند : يكى متصوّفه ، ديگرى ملاميّه ؛ و چهار طايفهء ديگر ، طالبان و سالكان آخرتند كه ايشان زهّاد و فقرا و خدّام و عبّادند ( شيروانى ، رياض السياحة ، ص 123 ) .
سالك از نور هدايت ببرد راه به دوست * كه به جايى نرسد گر به ضلالت برود
( حافظ )
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت * در حيرتم كه بادهفروش از كجا شنيد
( حافظ )
صورتش بر خاك و جان در لامكان * لامكانى فوق وهم سالكان
( مولوى )
اگر سالكى محرم راز گشت * نبندند بر وى در بازگشت
( سعدى )
( [ 7 ] ) . عشق را گويند به سبب نايابى و ناپيدايى ؛ و ادراك معرفت ذات حق سبحانه و تعالى را نيز به سيمرغ مثل زنند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 122 ) .
كنايه از روح و پيامبر اكرم ؛ و سيمرغ ازل كنايه از عقل مجرّد و فيض مقدّس است ( شيخ روزبهان بقلى شيرازى ، شرح شطحيّات ، صص 76 و 170 ) .
پير را پرسيدم كه گويى در جهان همان يك سيمرغ بوده است ؟ گفت : " آنكه نداند چنين پندارد و اگرنه ، هر زمان سيمرغى از درخت طوبى به زمين آيد و اينكه در زمين بود ، منعدم شود ، معا معا . چنانكه هر زمان سيمرغى بيايد ، اين چه باشد نماند و همچنانكه سوى زمين مىآيد ، سيمرغ از طوبى سوى دروازهء كارگاه مىرود " ( سهروردى ، عقل سرخ ، مجموعهء سوم مصنّفات ، ص 234 ) .
وفا مجوى ز كس ور سخن نمىشنوى * به هرزه طالب سيمرغ و كيميا مىباش
( حافظ )