ديگر از آن جانبم نماز نباشد * گر تو اشارت كنى كه قبله چنين است
( سعدى )
( [ 16 ] ) . فريب دادن معشوق است عاشق خود را ( تهانوى ، كشّاف ، ص 1563 ) .
قوّت دادن معشوق است عاشق را ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 556 ) .
به نسبت عاشق مر معشوق را پرورش دادن گويند كه عبارت از آثار صفات جمال است و ناز به نسبت معشوق مر عاشق را ، استغناى معشوق است از عاشق كه مبهج و برانگيختن شوق و آرزومند گردانيدن او باشد كه از آثار صفات جلاليّه است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 185 ) .
گفتا ز ناز بيش مرنجان مرا برو * آن گفتنش كه بيش مرنجانم آرزوست
( مولوى )
عمر من بيش شبى نيست چو شمع * عمر شد چند كنى ناز امشب
( عطار )
لازم است آنكه دارد اين همه لطف * كه تحمّل كنندش اين همه ناز
( سعدى )
هركه خواهد گو بيا و هرچه خواهد گو بكن * كبر و ناز و حاجب و دربان بر اين درگاه نيست
( حافظ )
( [ 17 ] ) . به نسبت معشوق مر عاشق را بيچارگىاش نمودن و عجز دادن معشوق مر عاشق را گويند كه عبارت از آثار صفات جلاليّه است ؛ و نياز به نسبت عاشق مر معشوق را ، پرورش دادن معشوق مر عاشق راست كه عبارت از آثار صفات جماليه است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 190 ) .
بيار مى كه ندارم چو حافظ استظهار * به گريهء سحرى و نياز نيمشبى
( حافظ )
نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوى * كه كيمياى مراد است خاك كوى نياز
( حافظ )
سعديا زنده عاشقى باشد * كه بميرد بر آستان نياز
( سعدى )
( [ 18 ] ) . حافظ