تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصطلاحات صوفيان ( متن كامل رساله مرآت عشاق ) ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
عارفان سجّاده بر آب افكنند * كوه را از جاى با همّت كنند
سبزه [ 10 ] : صفاى روحانيّت را گويند كه از عين الحيات معارف الهى در طور خفى « 1 » پيدا شود . نظم :
هرچه تفسير " كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ " [ 11 ] * خواند بلبل به خطّ سبزه درست
سبزه‌زار [ 12 ] : مجلاى تجليّات الهى را گويند كه در طور سرّى به صور اعيان آثارى مشهود گردد و بر خطوط تجليّات كلامى كه گاهى در مرتبهء سرّى به صور كلمات نفسى به اعتبارات حسّى در نشئهء شجرهء انسانى هويدا گردد هم ، اطلاق نمايند :
" مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ "
[ 13 ] . و گاهى ديگر در مرتبهء خفى « 2 » به صور كلمات معنوى و اشارات عقلى تجلّى نمايد ، بر آن هم اطلاق نمايند ؛ و در حقيقت ، آب حيات تمام كائنات از چشمه‌سار خضر اين‌گونه خطوط و كلمات جريان يافته است . بيت :
خط آمد سبزه‌زار عالم جان * از آن كردند نامش آب حيوان [ 14 ]
سبزى [ 15 ] : كمال مطلق را گويند ، خواه صورى بود خواه معنوى . سفيدى [ 16 ] : يكرنگى عالم وحدت را گويند ، فامّا در مرتبهء روحى كه صفاى كامل حاصل شود ؛ حقيقت وحدت به اين رنگ نمايد . سنبل [ 17 ] : چون معبّر به زلف است ، در باب " زا " مبيّن شده است . نظم :
بوى سنبل ز دم باد صبا مىآيد * خوش‌دلم هرچه از آن يار به ما مىآيد
سيل [ 18 ] : غلبهء احوال و غلوّى اشواق را گويند كه عارف را در مقام قبض يا بسط روى نمايد . بيت :
ما كه داديم « 3 » دل و ديده به طوفان بلا * گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر [ 19 ]
ساغر [ 20 ] : عشقى را گويند كه به حدّ محبّت ذاتيّه رسيده باشد و مستى عاشق به جايى انجاميده كه تعيّن عاشقى ظاهرا نمانده باشد . در « 4 » عين معشوقى ظهور كرده باز معشوق به كسوت عاشقى ظاهر شود و هم خود ساقى گردد . نظم :
گر از اين مى بچشد چاشنىاى زاهد شهر * در خرابات مغان آيد و ساغر گيرد
سبو [ 21 ] : عشقى را گويند كه چون به مرتبهء قوّت رسد ، در ميكدهء احديّت جمعيّه حكم محبّت ذاتيّه غالب شود و تعيّن عاشقى را درهم شكند و در حال جمعيّت ، گيرى كه
هامش
( 1 و 2 ) . ب : حفى ( 3 ) . ب : ما چو داديم ( 4 ) . ب : و در