دلق حافظ به چه ارزد به مىاش رنگين كن * وانگهش مست و خراب از سر بازار بيار
( حافظ )
بر در يار هر سحر مست خراب مىروم * جام طرب كشيدهام زان به شتاب مىروم
( عراقى )
نيست مرا ز خود خبر بيش ازين كه در جهان * مست خراب آمدم مست خراب مىروم
( عراقى )
( [ 28 ] ) . حافظ
( [ 29 ] ) . مى و بت ذوق را گويند كه از دل عارف ظاهر گردد ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 2 ضميمه ) .
غلبات عشق را گويند با وجود اعمالى كه مقارن ملامت باشد و اين اهل كمال را باشد كه خاصّند در توسط سلوك ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 562 ) .
محبّت و عشق را گويند كه وسيلهء وصول و مشاهدهء جمال محبوب است با وجود اعمال كه مقارن ملامت باشد ؛ و اين اهل حال باشد خصوص اندر توسط سلوك . نوع ديگر : تجليّات محض را گويند با وجود غلبات عشق و شوق سالك . و مى را در لغت سه معنى گفتهاند : اول به معنى پياله ، دوم به معنى گلاب ، سيم شراب انگورى ، اما آنچه اهل تصوّف در اقوال خود مل و خمر و شراب آوردهاند ، مطلب از اين معنى اصطلاحى است نه لغوى كه ايشان اهل شراب انگورى نبودهاند و مى ، لب را گويند چه لب مانند مى سرخ و مستكنندهء عاشق بيدل است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 176 و 277 ) .
وجود و هستى را به اعتبار حبّ ظهور ، مىخوانند . جهان كه عالم اشباح مراد است و جان كه عالم ارواح است ، درو يعنى در بحر ذات به اعتبار محبّت ظهور كه معبّر به " مى " مىگردد ، شكل حباب است ؛ يعنى نقش و صورت حبابى و شكل خيالى دارند و در حقيقت غير دريا هيچ نيست و كثرات حبابى ، نمود بىبودند . هر ذرّه از موجودات به قدر استعداد و قابليّت خود مست مى محبّت فطرىاند ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 515 ) .
من بىمى ناب زيستن نتوانم * بىباده كشيد بار تن نتوانم
من بندهء آن دمم كه ساقى گويد * يك جام دگر بگير و من نتوانم
( خيام )