تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصطلاحات صوفيان ( متن كامل رساله مرآت عشاق ) ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
ندارد با تو بازارى مگر شوريده احوالى * كه مهرش در ميان جان و مهرش بر دهان باشد
( سعدى )
تلخ با شيرين كجا اندر خورد * مهر تلخان را به شيرين مىكشد
( مولوى ) ( [ 15 ] ) . محبّت اصلى محبّت ذات است به جهت ذات ، نه به اعتبار امر ديگرى ، چه آن اصل و پايهء همهء محبّت است . پس محبّت بين دو نفر يا براى مناسبتى است كه در ذات آن‌ها است يا اتّحادى است كه در وصف و رتبيت و حال و فعل باهم دارند از ذات ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ص 163 ) . و محبّت بنده حق را عبارت است از انجذاب سرّ سالك مشتاق به تحصيل اين معانى كه منشأ سعادات طالبان و منبع كمالات راغبان است و ميل باطن طالب به درك نتايج اين حقايق كه جمال طالب از زيور آن عارى و به سبب فقدان اين دولت ، بستهء بند مذلّت و خوارى است . كشف اين معانى جز به عشق و محبّت و سير و سلوك و تصفيه و ارشاد كامل ميسّر نيست ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 99 و 309 ) . دوستى را گويند بىسببى و علاقه‌اى و بىحركتى با حق تعالى ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 554 ) . نهايت محبّت ، غليان دل در اشتياق لقاى محبوب است كه موجب محو محب مىشود ( هجويرى ، كشف المحجوب ، ص 487 ) . بناى جملهء احوال عاليه بر محبّت است ، همچنانك بناى جميع مقامات شريفه بر توبت ، و از آن جهت كه محبّت محض موهبت است ، جملهء احوال را كه مبنىاند بر آن ، مواهب خوانند ؛ و محبّت ميل باطن است به عالم جمال و آن بر دوگونه است : محبّت عام اعنى ميل قلب به مطالعهء جمال صفات و محبّت خاص اعنى ميل روح به مشاهدهء جمال ذات ( عز الدين كاشانى ، مصباح الهداية ، ص 404 ) . ولايت را گويند كه از سبب معشوق به عاشق رسد اختيارى و غير اختيارى و محبّت آتش است از آتشكدهء
" نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ "
كه جان را مىسوزاند و دل را مىنوازد . بدان كه محبّت ، فناى محب را گويند در محبوب و بقاى او به دو و اين ، مقام محمد - صلى اللّه عليه و آله و سلّم - شده ، لاجرم به حبيب مسمّا شده ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 166 ) .