( [ 12 ] ) . مولوى
( [ 13 ] ) . كيفيّتى كه به وسيلهء آن موانع حركت خود را دفع كند و آن دوگونه است : ميل طبيعى و ميل قسرى ( جرجانى ، تعريفات ، ص 177 ) .
رجوع را گويند به اصل خود ، بىشعور و آگاهى از اصل و مقصد ، همچون رجوع طبيعى مثل جمادات به طبايع اربعه كه بىاختيار مايل اصلند و همچون رجوع عناصر به اصل خود ، بىاختيار ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 554 ) .
دوستى حق تعالى را گويند با وجود طلب و جدّ تمام ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 184 ) .
طالعش گر زهر باشد در طرب * ميل كلّى دارد و عشق و طلب
( مولوى )
ميل ندارم به باغ انس نگيرم به سرو * سروى اگر لايق است قدّ خرامان اوست
( سعدى )
ميل من سوى وصال و قصد او سوى فراق * تَرك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست
( حافظ )
( [ 14 ] ) . ميل به اصل خود با وجود آگاهى علم از يافت قوّت و دريافت مقصد ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، ص 12 ضميمه ) .
مهر است به اصل خود با وجود علم و آگاهى از دريافت لذّت و دريافت مقصد ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 554 ) .
مرد بايد كه در درياى عشق غوّاصى كند ، اگر موج مهر او را به ساحل لطف اندازد -
فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً ،
و اگر نهنگ قهرش به قعر فروبرد -
فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ
( غزّالى ، رسالهء عينيّه ، ص 9 ) .
روى را گويند ، زيرا كه قريب حسن آفتاب است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 276 ) .
در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را * مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
( حافظ )
مهر تو عكسى بر ما نيفكند * آيينه رويا آه از دلت آه
( حافظ )