( [ 8 ] ) . عبارات داخل قلاب از حاشيهء نسخه ذكر شده است و در متن برتلس نيز وجود ندارد .
پس از اصطلاح " مستريح " و قبل از " مسامره " در حاشيهء نسخهء متن عبارتى بسيار كوتاه با شش كلمه آمده است كه به هيچ صورت قابل قرائت نبود . با توجه به واژهء افسانه كه تنها واژهاى است كه قرائت شد ، احتمالا ارتباطى هم به هيچكدام از اصطلاحات فوق الذكر ندارد .
( [ 9 ] ) . حق تعالى را گويند وقتى كه جوينده عامتر از آن بود كه به دوستى منسوب باشد ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 555 ) .
چون جان غوامض غوطه خورد در بحر عزّت ، سلطان احديّت به دو مستولى شد . در موحّد هر دو توحيد بار نداد ، زيرا كه آن طلب است . چون مطلوب بىطلب حاصل شد ، طلب براى چيست ؟ خصوص ، محب است . خصوص خصوص ، عارف . اهل خصوص ، حايران ميادين فنايند در طلب بقا . خصوص خصوص ، غايب درآيد از طلب در مطلوب ، به كلّ حظّ رسيده است و از كلّ حدث گذشته . حجاب حايل است ميان طالب و مطلوب .
حقيقت حجاب ، آنچ تو را منع كند از حق و اگرچه كواشف و معارف بود ( شيخ روزبهان بقلى شيرازى ، شرح شطحيات ، صص 219 ، 560 ، 572 ) .
ديگر نرود به هيچ مطلوب * خاطر كه گرفت با تو پيوند
( سعدى )
ظاهر و باطن تويى و طالب و مطلوب تو * و آن دگر نامى است اندر هر زبان انداخته
( عراقى )
( [ 10 ] ) . مولوى
( [ 11 ] ) . حق تعالى را گويند وقتى كه مستغنى از دوستى دانند او را بىقيدى ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 555 ؛ پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 168 ) .
در اصطلاح تصوّف قطب وحدت و در پارهاى از رسائل به معناى حقيقت روحيّه كه آن ، ذات حق است ( تهانوى ، كشّاف ، ذيل لغت محبوب ) .
از حديث اين جهان محجوب كرد * خون تن را در دلش محبوب كرد
( مولوى )
هنوزت گر سر صلح است بازآى * كز آن محبوبتر باشى كه بودى
( سعدى )