( [ 4 ] ) . حافظ
( [ 5 ] ) . لب و دندان . هفت صفت حيات است ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 2 ضميمه ) .
كلام را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ) .
لب اشارت است به نفس رحمانى كه افاضهء وجود بر آن اعيان مىنمايد ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 465 ) .
حيات جاودانى حق تعالى را گويند كه سالك بعد از فنا به بقا خود را برساند و اشارت است به نفس رحمانى كه افاضهء وجود بر اعيان مىنمايد و بدان كه اشارت به لب ، تناسب صفت نيستى در تحت هستى است ، يعنى از آثار و لوازم لب كه اشارت به نفس رحمانى است ، نمايش نيستى امكان است در احاطهء وجوب وجود ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 7 ، 9 ، 164 ) .
( [ 6 ] ) . مولوى
( [ 7 ] ) . كلام منزل را گويند كه به واسطه باشد ؛ انبيا را به واسطهء ملك و اوليا را به واسطهء تصفيه ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ؛ پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 165 ) .
كلام بىواسطه را گويند به شرط ادراك و شعور ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 165 ) .
گر بوسهاى از آن لب شيرين طلب كنم * طيره مشو كه چشمهء حيوانم آرزوست
( عراقى )
لب شيرينلبان را خصلتى هست * كه غارت مىكند لبّ لبيبان
( سعدى )
هست آب زندگانى در لب شيرين تو * بىلب شيرين تو من زندگانى چون كنم
( سنايى )
( [ 8 ] ) . حافظ
( [ 9 ] ) . لعل لبش به بوسه و افاضهء فيض وجودى ، هر زمان و هر نفس جان را مىنوازد و خلعت هستى و تكميل مىپوشاند و از نيستى و كم و كاستى به مرتبهء هستى و بود و وجود مىآرد . از لب لعل اوست كه جانها و ارواح مجرّده جمله مستور و در حجاب عزّت متوارى و از صفات نقص و خودنمايى مبرّا و معرّايند ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 480 و 483 ) .