كنايه از عالم معنى است ( هدايت ، رياض العارفين ، ص 41 ) .
دل از غايت اختلاف احوال كه دارد ، با وجود آنكه در مقام طاعت و عبادت و انقياد باشد ، هر لحظه به شأن ديگر است ؛ گاه در مقام غلبهء معنى است كه مرتبهء محمّدى است - عليه السّلام - كه مسجد اشارت بر آن است ؛ و گاه در مرتبهء استيلاى صورت كه مقام موسى - عليه السّلام - است كه كنشت عبارت از آن است ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 504 ) .
در كليسا به دلبرى ترسا * گفتم اى دل به دام تو دربند
( هاتف )
من بانگ بركشيدم و گفتم كه اى دريغ * اسلاميان به كعبه و ما در كليسيا
( خاقانى )
( [ 22 ] ) . شعر از وزن خارج است . شايد اصل آن " محاذرا و ضياعا " باشد كه در آن صورت معنى آن چنين خواهد بود : اگر كسى روزى داخل كنيسه شود ، در آن گمراهى و ناشايست مىبيند .
( [ 23 ] ) . وقت حزن را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 573 ) .
وقت غم و اندوه و افسوس و پشيمانى را گويند كه در مقام حزن پيدا آيد ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 161 ) .
يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور * كلبهء احزان شود روزى گلستان غم مخور
( حافظ )
( [ 24 ] ) . معانى و صفات را گويند ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 11 ضميمه ) .
معانى صفات را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 577 ) .
معانى باطن را گويند و نيز رعايت معشوق را گويند و سخن را گويند كه جاى در گوش دارد و لطيف است . از بهر آنكه چون معادن كنز و جوهر سخن است ، درج گهرش گفتهاند و جوهرشناسان بازار نظر عقد دندان را به جهت آنكه در يك سلكند به گوهر نسبت كردهاند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 162 و 269 ) .
گوهر پاك ببايد كه شود قائل فضل * ورنه هر سنگ و گلى لؤلؤ و مرجان نشود
( حافظ )
زمان خوشدلى درياب درياب * كه دايم در صدف گوهر نباشد
( حافظ )