حالتى را گويند كه از محبّت ظاهر مىشود و محب طاقت حمل آن ندارد ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 105 ) .
دردم از يار است و درمان نيز هم * دل فداى او شد و جان نيز هم
( حافظ )
دردم نهفته به ز طبيبان مدّعى * باشد كه از خزانهء غيبم دوا كنند
( حافظ )
درد ما را نيست درمان در جهان * درد ما را روى او درمان بود
( عراقى )
( [ 25 ] ) . محل ادراك حقايق و اسرار معارف است . به زبان اشارت آن نقطه است كه دايرهء وجود از دور حركت آمده و به دو كمال يافت و سرّ ازل و ابد به هم پيوست ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 354 ) .
دل خلاصهء بنيهء انسانى است و انسانيّت انسان به حقيقت به اوست و لوح محفوظ در عالم صغير است . حبهء دل آن نقطهء خون سياه است كه در درون دل مىباشد كه اصل حيات است و از او حيات و فيض بر جميع اعضا مىرسد و با وجود آن خردى ، محلّ ظهور عظمت و كبريايى حق است و هيچ مرتبهاى از مراتب وجود ، وسعت گنجايى آن حضرت ندارد ؛ مگر دل انسان كامل كه " لا يسعنى ارضى و لا سمائى و وسعنى قلب عبدى المؤمن التّقى النّقى " و دل مظهر اسم العدل است و اعتدال بدن و نفس و جميع قواى نفسانى و روحانى همه منوط به اوست و هيچ چيز در مراتب وجود ، قائم به احكام ظاهر و باطن نشد ، مگر دل كه او صورت احديّة الجمع ميان ظاهر و باطن است و بدين سبب مظهر جميع شئونات الهيّه واقع شده و جامعيّت انسان و كمالات او به واسطهء اين دل است ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 42 ، 46 ، 103 ) .
عرش اللّه را گويند بدان معنى كه " قلب المؤمن عرش اللّه " . ايضا خزانهء اسرار الهى است ؛ و دل همسايهء نفس است كه محل خواطر تفرقه و خيالات رويّه است . بدانكه اصل دل انسانى آن قطرهء خون سياهى است كه دل صنوبرى محيط اوست ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 107 ) .
دست از دل بىقرار شستم * وندر سر زلف يار بستم
بيدل شدم و ز جان به يك بار * چون طرّهء يار برشكستم
( عراقى )