ساحران چون قدر او نشناختند * دست و پا در جرم او درباختند
( مولوى )
شمع بود آن مسجد و پروانه او * خويشتن در باخت آن پروانهخو
( مولوى )
( [ 12 ] ) . روز گذشته و آن را ديروز گويند ، شب تاريك ( لغتنامهء دهخدا ، ذيل واژهء دى ) .
دى كوزهگرى بديدم اندر بازار * بر پارهگِلى لگد همىزد بسيار
( خيام )
سعديا دى رفت و فردا همچنان معلوم نيست * در ميان آن و اين فرصت شمار امروز را
( سعدى )
( [ 13 ] ) . رياضت و مجاهدهء نفس را گويند . ايضا عشق ممزوج را گويند كه آن ، مقام فناى سالك است و هنوز به نهايت اهل كمال كه بقا است ، نرسيده باشد ؛ و در لغت شراب مغشوش و لاىدار و مكدّر را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 105 ) .
پيش آن انوار نور روز دُرد * از صلابت نورها را مىسترد
( مولوى )
هر كو شراب شوق نخوردست و دُرد دَرد * آن است كز حيات جهانش نصيب نيست
( سعدى )
( [ 14 ] ) . عالم وحدت و عالم دل ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 11 ضميمه ) .
عالم ملكوت را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 566 ؛ پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 106 ) .
در اندرون من خستهدل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
( حافظ )
درون خلوت كرّوبيان عالم قدس * صرير كلك تو باشد سماع روحانى
( حافظ )
چون درون را همه فروگيرد * ناگهان از درون برون تازد
( عراقى )
( [ 15 ] ) . طلب معشوق را گويند مر عاشق را ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 568 ) .
اى مطرب جان چو دف به دست آمد * اين پرده بزن كه يار مست آمد
( مولوى )