حديث عشق كه از حرف و صوت مستغنى است * به نالهء دف و نى در خروش و ولوله بود
( حافظ )
( [ 16 ] ) . حافظ
( [ 17 ] ) . صفت قدرت را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 572 ) .
عبارت از صفت قوّت است ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 354 ) .
احوال ظاهرى و صفت قدرت را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 106 ) .
دست او را حق چو دست خويش خواند * تا يد اللّه فوق ايديهم براند
دست حق مىرانَدَش زِندَش كند * زنده چبود جان پايندش كند
يار بايد راه را تنها مرو * از سر خود اندر اين صحرا مرو
دست پير از غايبان كوتاه نيست * دست او جز قبضهء اللّه نيست
( مولوى )
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد * دست به كارى زنم كه غصّه سرآيد
( حافظ )
( [ 18 ] ) . قسمتى از آيهء 10 سورهء فتح كه كامل آن چنين است :
" إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً "
؛ در حقيقت كسانى كه با تو بيعت مىكنند ، جز اين نيست كه با خدا بيعت مىكنند ، دست خدا بالاى دستهاى آنان است . پس هركه پيمانشكنى كند ، تنها به زيان خود پيمان مىشكند و هركه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند ، به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مىبخشد .
( [ 19 ] ) . جنبانيدن دست و پاى ، چون حيوانى بسمل كرده ؛ حركات قتيل ، گاه مرگ ؛ جان كندن ( لغتنامهء دهخدا ، ذيل اصطلاح دست و پا زدن ) .
گرچه دريا را نمىبيند كنار * غرقه حالى دست و پايى مىزند
( سعدى )
( [ 20 ] ) . مولوى
( [ 21 ] ) . صفت متكلّمى را گويند ظاهرا ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ) .
عبارت از صفت متكلّم است ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 354 ) .