جمعيّت وحدت را گويند . ظاهرا صفت متكلّم را گويند . بدانكه دهان اشارت است به علم اجمالى مندرج در احديّت ذاتيّهء جمعيّت ؛ و دهان را افضل الأشكال نيز گويند چرا كه مستدير است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 7 ، 107 ، 108 ) .
گفتم كىام دهان و لبت كامران كنند * گفتا به چشم هرچه تو گويى چنان كنند
( حافظ )
شاه شمشادقدان خسرو شيريندهنان * كه به مژگان شكند قلب همه صفشكنان
( حافظ )
دهان شهد تو داده رواج آب خضر * لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
( حافظ )
( [ 22 ] ) . دهان كوچك صفت متكلّمى را گويند به طريق تقديس از فهم و وهم انسانى ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ) .
صفت متكلّم را گويند به طريق ، بعد از فهم و وهم انسان ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 108 ) .
دهان تنگ شيرينش مگر ملك سليمان است * كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
( حافظ )
دهان يار كه درمان درد حافظ داشت * فغان كه وقت مروّت چه تنگ حوصله بود
( حافظ )
( [ 23 ] ) . نكتهء باريك را گويند كه از غايت تصفيه ترقّى كند كه مراد از آن به صفت جمال كثرت و تفرقهء احديّت است . حصول زهد و فقر را گويند . ايضا دل را گويند . چون درخشان و متفرّق و درهم بافته است ، به كثرت و تفرقهء احديّت نسبت دهد ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 7 ، 107 ، 288 ) .
( [ 24 ] ) . حالتى را گويند كه از محبوب طارى شود و محب طاقت حمل آن را ندارد ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 574 ) .
بلا و مصيبتى كه از دورى از حق ناشى شود و خذلان محض است . اگر از جهت قرب به حق باشد ، موجب تطهير از معاصى است ( شيخ روزبهان بقلى شيرازى ، شرح شطحيات ، صص 97 و 454 ) .