تاب بنفشه مىدهد طرّهء مشكساى تو * پردهء غنچه مىدرد خندهء دلگشاى تو
( حافظ )
( [ 5 ] ) . شبسترى
( [ 6 ] ) . صفت قابضى را گويند به اندوه و محنت در دل ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 559 ) .
حق را گويند به صفت قبض و اندوه محبّت در دل . ايضا صفت قابض را گويند به اندوه محنت در دل ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 107 ) .
ابناى روزگار به صحرا روند و باغ * صحرا و باغ زندهدلان كوى دلبر است
( سعدى 7 )
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست * گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست
( حافظ )
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد * ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
( حافظ )
( [ 7 ] ) . اطلاع الهى را گويند بر جميع احوال از خير و شر ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 560 ) .
اطّلاع الهى را گويند بر جميع تقصير احوال سالك از خير و شر كه در وجود سالك آيد و او و غير او نيز هيچكس را بر آن اطّلاع نيفتد جز خداى تعالى را و آن عفو باشد ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 108 ) .
مردم ديدهء ما جز به رخت ناظر نيست * دل سرگشتهء ما غير تو را ذاكر نيست
( حافظ )
مردم ديدهء ز لطف رُخ او در رخ او * عكس خود ديد گمان برد كه مشكين خالى است
( حافظ )
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم * وندر اين كار دل خويش به دريا فكنم
( حافظ )
( [ 8 ] ) . عالم انسانى را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 565 ) .
عالم معنى و باطن عارف كامل است ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 2 ضميمه ، ذيل واژهء دير خرابات ) .