زهى ساكن شده در خانهء دل * گرفته سربهسر كاشانهء دل
خراباتى است بيرون از دو عالم * مدام آنجا بود ميخانهء دل
ديوانگى [ 27 ] : غليان و غلبهء قهرمان سلطان « 1 » عشق را گويند در كشور دل عاشق بر حاكم عقل كه باعث توجه بود . نظم « 2 » :
زين « 3 » خرد جاهل همى بايد شدن * دست در ديوانگى بايد زدن
[ 28 ]
درگاه [ 29 ] : معارف و ادراكاتى را گويند كه از قوّت عقل جزئى و تصرّف قواى ظاهرى « 4 » ناشى گردد . نظم :
كسى كو افتد از درگاه حق دور * حجاب ظلمت او را بهتر از نور
[ 30 ]
هامش
( 1 ) . ب : " سلطان " ندارد .
( 2 ) . ب : توجه بود بعا [ لم . . . ] . بيت
( 3 ) . ب : زان
( 4 ) . د : ظاهر