دلدار « 1 » [ 1 ] : صفت باسطى حضرت حق را گويند به سبب تابش لوامع محبّت و فروغ نار شوق و مودّت در دل عاشق به نوعى كه تعيّن عاشقى ، ذرّهسان در آفتاب جمال معشوق « 2 » ، متلاشى گردد و نور وجه عاشق در اعيان ، فانى « 3 » شود . لمؤلفه « 4 » :
دلم خون كرد و « 5 » دلدارم عجب دلدارى دارد * به صد غم مىكند خوارم چه خوش غمخوارى دارم
« 6 » دوستى [ 2 ] : سبق محبّت الهيّه را گويند در ازل آزال .
" إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى أُولئِكَ عَنْها مُبْعَدُونَ "
« 7 » [ 3 ] . لمؤلفه « 8 » :
يحبّهم و يحبّونه چنين فرمود * كه انعقاد محبّت ز جانب ما بود
دلگشايى « 9 » [ 4 ] : مقام جمعيّت را گويند و آن كمال سعت و احاطهء دل است بر جميع مراتب تجلّيات ، بر وجهى كه وحدت ، قادح كثرت و كثرت ، ساتر وحدت نباشد . نظم « 10 » :
مقام دلگشايش جمع جمع است * جمال جانفزايش شمع جمع است
[ 5 ]
دلبر [ 6 ] : صفت قابضى را گويند به سبب ظهور حكم محبّت و حضور معنى مودت در دل محب . بيت :
دلبرى دارم كه دلدار من است * اين جهان و آن جهان يار من است
ديده [ 7 ] : اطّلاع معشوق را گويند بر جميع حالات عاشق از هرچه مقتضى خير است و شر ، و مؤدى به نفع و ضرر . نظم « 11 » :
ديده فردا بر من ار خصمى كند بر حق بود * زان كه مسكين بهر من بسيار شب بيدار بود
دير : [ 8 ] : عالم ناسوت و هيكل انسانى را گويند . بيت :
اندر اين دير كهنهء دنيا * مىپرستى چو من نشد پيدا
دين : [ 9 ] : اعتقادى را گويند كه در مقام تفرقه سر بر زده باشد . بيت :
كفر كافر را و دين ديندار را * ذرّهء دردى دل عطار را
[ 10 ]
درباختن [ 11 ] : محو كردن اعمال سابقه را از نظر اعتبار گويند . بيت :
رسم عاشق چيست جان در عشق جانان باختن * هم به يك داو نخستين كفر و ايمان باختن
دى [ 12 ] : حال و مقام گذشته را گويند در طريق سلوك . لمؤلفه « 12 » :
هامش
( 1 ) . ب : دلدارى
( 2 ) . ب : معشوقى
( 3 ) . ب : فاشى
( 4 ) . ب : بيت
( 5 ) . ب : " و " ندارد .
( 6 ) . ب : دارد
( 7 ) . ب : " آيه " ندارد .
( 8 ) . ب : بيت
( 9 ) . ب : دلگشاى
( 10 ) . ب : بيت
( 11 ) . ب : نفع و ضرّ . بيت
( 12 ) . ب : بيت