همچو صُبحم يك نفس باقى است با ديدار تو * چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
( حافظ )
هميشه صيد تو خواهم شدن كه چهرهء تو * نمودنى بنمود و ربودنى بربود
( سنايى )
بر چهرهء آن ماه چو شد ديدهء ما باز * يا رب كه به يك دم چه مقامات گرفتيم
( عطار )
( [ 13 ] ) . تجليّات را گويند وقتى كه در غير مادّه باشد يا در خواب يا در حالت بىخودى ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ) .
( [ 14 ] ) . حافظ
( [ 15 ] ) . بصيرت محبوب است ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 9 ضميمه ) .
صفت بصيرى الهى را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 560 ) .
بدان كه چشم اشارت است به شهود حقّ مراعيان و استعدادات ايشان را ، و آن شهود است كه معبّر به صفت بصيرى مىگردد ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 465 ) .
صفت بصيرت محبوب را گويند . يعنى چشم شهود حق است مراعيان و استعدادات را و آن مشهود است كه معبّر به صفت بصيرى مىگردد . چون بيننده است ، او را به صفت بصيرت نسبت دهند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 6 ، 94 ، 288 ) .
اگرچه مُرغ زيرك بود حافظ در هوادارى * به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو
( حافظ )
خون دل من بريخت چشمت * پس گفت نهفته دار اين راز
( عطار )
ما مست و خراب چشم ياريم * آشفتهء زلف آن نگاريم
( مغربى )
( [ 16 ] ) .
مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم * كه پيش چشم بيمارت بميرم
( حافظ )
به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم * بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
( حافظ )