بنفشه طرّهء مفتول خود گره مىزد * صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
( حافظ )
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد * كه تاب من به جهان طرّهء فلانى داد
( حافظ )
( [ 31 ] ) . عالم صحو ، جهت عبوديت ( دانشپژوه ، فرهنگ اصطلاحات عرفانى ، ص 22 ) .
عالم صحو را گويند از جهت عبوديت ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 79 ) .
( [ 32 ] ) . وحدت را گويند و هستى را نيز نامند ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 8 ضميمه ) .
زبان اهل تحقيق را گويند . ايضا درياى عدميّه و نيستى را گويند كه مقدّم فناى ذاتى تعيّنات است . ايضا توحيد را گويند كه : التوحيد بحر و من غمس فيه فقد ضلّ . لهذا قوله عليه السّلام : تفكّروا فى آلائه و لا تفكّروا فى ذاته ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 75 ) .
در بحر فتادهام چو ماهى * تا يار مرا به شست گيرد
( حافظ )
( [ 33 ] ) . عالم ملك را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 566 ) .
عالم ملك ناسوت را گويند ضدّ عالم ملكوت ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 79 ) .
بيرون ز لب تو ساقيا نيست * در دور كسى كه كام دارد
( حافظ )
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان * غارت كنيم باده و شاهد به بركشيم
( حافظ )
( [ 34 ] ) . محل گشادگى را گويند عامتر از آنكه به چيزى مخصوص باشد يا نه ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 567 ) .
محل گشادگى نتايج الهى را گويند كه در دل پيدا شود تمامتر از آنكه به چيزى مخصوص باشد يا نه ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 78 ) .
تنگ چشمان نظر به ميوه كنند * ما تماشاكنان بُستانيم
( سعدى )