آگاهى از علاقه و پيوستگى دل را گويند كه در اصل بوده است در مقام جمع اول و اكنون در مقام تفرقه افتاده ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، 568 ) .
آگاهى از علاقهء وسوسهء دل را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 78 ) .
به بوى نافهاى كآخر صبا زان طرّه بگشايد * ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها
( حافظ )
بوى شير از لب همچون شكرش مىآيد * گرچه خون مىچكد از شيوهء چشم سيهش
( حافظ )
بر بوى وصال عمر بگذشت * آخر طلب محال تا كى ؟
( عراقى )
( [ 25 ] ) . استغناى عالم الوهيّت را گويند كه به هيچ چيز و به هيچ وجه نيازمند نيست و به هيچ چيز مماثلت و مشابهت ندارد ( تهانوى ، كشّاف ، ص 1554 ) .
استغناى عالم الوهيّت را گويند كه به هيچ وجه تغيير و به هيچ چيز مماثلت و مشابهت ندارد ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 558 ) .
اشتعال عالم الوهيّت را گويند كه به هيچ وجه مماثلت ندارد ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 7 ضميمه ) .
استعمال عالم الوهيّت را گويند كه به هيچ چيز مماثلت و مشابهت ندارد به نگريستن به زيست از انواع سالك ( ؟ ) ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 79 ) .
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش * نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه
( حافظ )
( [ 26 ] ) . نقشبندان كشور عشق بر را ، يعنى سينه را ، به حرير نسبت كردهاند . بدان كه اهل عرب بر را صدر گويند و در عجم سينه ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 208 ) .
دل و دينم دل و دينم ببردست * بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
( حافظ )
چشمم از آينهداران خط و خالش گشت * لبم از بوسهربايان بر و دوشش باد
( حافظ )
( [ 27 ] ) . پروردن سالك را گويند وقتى كه پرورش موافق طبع سالك باشد و مخالفت