برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر * وه كه با خرمن مجنون دلافگار چه كرد
[ 21 ] بىهوشى [ 22 ] : مقام طمس فنا را گويند از احكام بشريّت و انتفاى صفات منيّت « 1 » .
بيت :
رسم اين وادى فراموشى بود * گنگى و كرّى و بىهوشى بود
بيهوده [ 23 ] : صرف وجه « 2 » دل را گويند از ذات اقدس و توجه خاطر به مشتهيّات نفسانى . بيت « 3 » :
جانم آلوده است از بيهودگى * من ندارم طاقت آلودگى
بوى [ 24 ] : آگاهى دل را گويند از علاقهء ازلى و پيوستگى اولى كه در مقام جمعيّت بوده باشد و اكنون به واسطهء عروض پريشانى هواى نفسانى ، تفرقه به آن راه يافته باشد .
بيت :
بوى سنبل ز دم باد صبا مىآيد * خوشدلم هرچه از آن يار به ما مىآيد
بيگانگى [ 25 ] : استغناى عالم الوهيّت را گويند كه بر سويداى دل سالك تابيده باشد و چنانچه آن ذات غنىّ مطلق به هيچ چيز افتقارى ندارد ، عاشق را هم از همهء اغيار و خويش و تبار ، بيگانه سازد . بيت :
ما را خيال روى تو ديوانه مىكند * وز خويش و آشنا همه بيگانه مىكند
بر [ 26 ] : صفت ربوبيّت را گويند .
بر سيمين [ 27 ] : صفت تربيت « 4 » عارف را گويند به نوعى كه موافق طبع باشد . بيت :
بر چون سيم خود منما به قلّاشان بازارى * كه دارم با زر رخسار خود عزم خريدارى
بناگوش [ 28 ] : مناط سلسلهء اعتصام را گويند در ملاحظهء حقايق در حضرت الهيّه و صفات جماليّه بر سبيل عموم و اشتمال . بيت :
از خط و خال و رخ و زلف و بناگوش و جبين * لشكر آورده و بر قلب دل ما زدهاى
پيام [ 29 ] : اوامر و نواهى الهى را گويند كه عمل بر آن موجب به طريق وجوب باشد و انبيا - عليهم السّلام - را به اين اعتبار پيغمبر « 5 » گويند . بيت « 6 » :
مژده اى دل كه پيام از لب دلدار رسيد * مردهء هجر تو را مژدهء ديدار رسيد
بنفشه [ 30 ] : نكته را گويند كه ادراك بشرى به آن راه نبرد و عقدهء آن به نظر و فكر انحلال نپذيرد . بيت :
هامش
( 1 ) . ب : صفت امكانيّت
( 2 ) . ب : وجهه
( 3 ) . ب : " بيت " ندارد .
( 4 ) . ب : ترتيب
( 5 ) . ب : پيغامبران
( 6 ) . ب : بيت لمؤلفه