بام [ 43 ] : مجلاى تجليّات معشوق را گويند . بيت « 1 » :
بام برآ و جلوه ده ماه تمام خويش را * مطلع آفتاب كن گوشهء بام خويش را
پيچ زلف [ 44 ] : تطوّر ظهورات صفت جلالى را گويند كه سبب ستر رخسار مطلوب و جمال وحدت باشد . نظم :
مپرس از من حديث زلف پرچين * مجنبانيد زنجير مجانين
پيشانى [ 45 ] : ظهور اسرار وجه باقى را گويند . بيت « 2 » :
به شامم « 3 » طرّه بنمودى مه بدرى ز پيشانى * شب قدرم تجلّى شد به آن وجهى كه مىدانى
باختن [ 46 ] : انصراف دل را گويند از صور اعيان . بيت :
هرچه گاهى تاختى گه باختى * جمله در آب روان انداختى
بهار [ 47 ] : فرح و سرور سالك را گويند در حين غلبهء احكام شوق بر وجهى كه مفضى بود به ترك عبادت كه از راه رسم و عادت ، صادر شده باشد . بيت :
بهار آمد بيا و توبه بشكن * كه در وقت دگر صوفى توان شد
و بهار را « 4 » بر اعتدال مزاج سالك كه دل او از اختلاط فاسده « 5 » و افكار كاسده پاكيزه شده باشد هم ، اطلاق نمايند .
پاييز [ 48 ] : مقام كمال ظهور آثار عالم ملك را گويند و هرچه از لوازم آن ظهور باشد .
پاى كوفتن [ 49 ] : تواجد سالك را گويند كه از وجدان حالى در او حادث شده باشد ، اما بىبقا باشد . بيت :
شكّرفروش مصرى حال مگس چه داند * اين دست شوق بر سر و آن پاى ذوق كوبان
بندگى [ 50 ] : قبول تكاليف الهى را گويند ، اما به طريق طوع و رغبت نه از خوف و رهبت . بيت :
فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم
[ 51 ]
باد [ 52 ] : تقلب دل را گويند از حالى به حالى . اگر از مشرق عالم وجوب و كشور وحدت تقلب يافته باشد ، آن را " باد صبا " [ 53 ] گويند و اگر از جهت مغرب و عالم كثرت و امكان متحرّك شده باشد ، آن را " دبور " [ 54 ] خوانند . بيت :
بادى كه نيست از سر كوى تو نيست باد * من نيز دل به باد دهم هرچه باد باد
هامش
( 1 و 2 ) . ب : بيت لمؤلفه
( 3 ) . ب : شام
( 4 ) . ب : " را " ندارد .
( 5 ) . ب : اختلاط اخلاط فاسده