ظ :
نه هركه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هركه آينه « 1 » سازد سكندرى داند
هزار نكتهء باريكتر ز موى « 2 » اينجاست * نه هركه سر بتراشد قلندرى داند
غلام همّت آن رند عافيت سوزم * كه در گداصفتى كيمياگرى داند
حاضر باش كه صيد اهل شيد نشوى و بفريب شيطان از راه نروى . ظ :
صوفى نهاد دام و سر حُقّه باز كرد * بنياد مكر با فلك حُقّهباز « 3 » كرد
اى دل بيا كه ما به پناه خدا رويم * زانچه آستين كوته و دست دراز كرد
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد * شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد
ض :
و لا تتّبع من سوّلت نفسه له * فصارت له أمّارة و استمرّت « 4 »
ظ :
نقد صوفى نه همه صافى « 5 » بىغش باشد * اى بسا خرقه كه شايستهء آتش باشد
اكثر درويشان زمان ما دربند آرايش و در مقام آسايشند ، نه از عرفان خبر دارند و نه از احسان اثر . امتياز ايشان از ساير مردم به صورتست و باطن ايشان پر از كدورتست « 6 » . س :
گويند جماعتى كه راهى داريم * وز كسوت عارفان پناهى داريم
گر تاج نمد كمال ايشان باشد * ما نيز ازين نمد كلاهى داريم
امّا به حكم « من تشبّه بقوم ، فهو منهم « 7 » » :
صد خار را ز بهر « 8 » گلى آب مىدهند
س :
در كسوت فقر كاملان مىباشند * در زير نمد اهلِ دلان مىباشند
مقصود ز صد هزار درويش يكيست * منكر نشوى كه جاهلان مىباشند
هامش
( 1 ) .C: آيينه .
( 2 ) .B: مو .
( 3 ) .D: حقهساز .
( 4 ) . أى قويت و استحكمت ( منه ) . - - ديوان ابن الفارض : 41 .
( 5 ) .C: + و .
( 6 ) .D: كدورت .
( 7 ) . الجامع الصّغير : 8593 .
( 8 ) .C: براى .