هرگز نرسد بكنه معبود كسى * چون فهم كند سرّ هُما را مگسى
از روى مثل خداست درياى محيط * وان را نكند احاطه هر خار و خسى
بيان عجز انسان و ايمان به قضاى يزدان
كم من أديب فطن عالم * مستكمل العقل مقلّ عديم
و من جهول مكثر ماله * ذلك تقدير العزيز العليم
استكمال : تمام كردن . و إقلال : درويش بودن . و إكثار : بسيار شدن .
مىفرمايد : بسا صاحب فرهنگ زيرك دانا ، تمام خرد درويش نايابنده « 1 » ، و بسا نادان كه بسيارست مال او ، آنست اندازه كردن غالب دانا . س :
هر اهل دلى كه هست از كام جداست * جاهل همه روز صاحب نشو و نماست
زين فهم توان كرد كه سررشتهء ما * از روى حقيقت همه در دست قضاست
تفويض امور به قضا و دم زدن از مقام رضا
قضى اللّه أمرا و جفّ القلم * و فى ما قضى ربّنا ما ظلم
ففى الأمر ما خان لمّا قضى * و فى الحكم ما جار لمّا حكم
بدا أوّلا خلق أرزاقنا * و قد كان أرواحنا فى العدم
جفّ و جفوف و جفاف : خشك شدن . و القلم : الّذى يكتب به ، و « جفاف قلم » كنايت از عدم تغيّر در قضا . و عدم : نيستى .
مىفرمايد : حكم كرد خدا امرى را و خشك شد قلم ، و « 2 » در آنچه حكم كرد پروردگار ما ، نكرد ستم . پس در فرمان نكرد خيانت ، چون قضا كرد ؛ و در حكم نكرد جور « 3 » ، چون حكم كرد . پيدا شد در نخست آفريدن روزيهاى ما ، و به حقيقت بود جانهاى ما در عدم .
هامش
( 1 ) .E: ناپاينده .
( 2 ) .G: - و .
( 3 ) .G: - جور .