و من الدّلائل أن يرى من عزمه * طوع الحبيب و إن ألحّ العاذل
و من الدّلائل أن يرى من شوقه * مثل السّقيم و فى الفؤاد غلائل
و من الدّلائل أن يرى من أنسه * مستوحشا من كلّ ما هو شاغل
فلان طوع يديك : أى منقاد لك . و شوق : آرزومندى .
مىفرمايد : از دليلهاى محبّ « 1 » آنست كه ديده شود از عزم او فرمانبردارى « 2 » محبوب ، و اگرچه « 3 » مبالغه كند ملامتكننده . و از دليلهاست آنكه ديده شود محبّ از شوق او مانند خسته و در دل او تشنگيها باشد . و از دليلهاست آنكه ديده شود از انس او بمحبوب دژم و ناخوش از هرچه آن مشغولكنندهء اوست به غير او . س :
جمعى كه دم از مهر و ارادت زدهاند * در بام شرف كوس سيادت زدهاند
چون دست به دامان سعادت زدهاند * پا بر سر نام و ننگ « 4 » و عادت زدهاند
و من الدّلائل أن يرى متبسّما * و القلب فيه مع الحنين بلابل
و من الدّلائل ضحكه بين الورى * و القلب محزون كقلب الثّاكل
و من الدّلائل حزنه و نحيبه * جوف الظّلام فما له من عاقل
تبسّم : دندان سفيد كردن به خنده . و حنين : ناله . و بلبل : هزاردستان « 5 » . و الثّكل : فقدان المرأة ولدها . و العقل : الحبس .
مىفرمايد : از دليلهاى محبّ « 6 » آنست كه ديده شود تبسّمكننده ، و دل در تبسّم با نالهء بلبلها باشد . و از دليلهاست خنده كردن او « 7 » در ميان خلايق ، و دل او محزونست چون دل زنى كه بچهاش مرده باشد . و از دليلهاست حزن او و گريهء او در ميان « 8 » تاريكى شب ، پس نيست مرو را بازدارندهاى از « 9 » گريه . س :
هامش
( 1 ) .C: محبت .
( 2 ) .AC: فرمانبردار .
( 3 ) .D: اگر .
( 4 ) .B: ننگ و نام .
( 5 ) .E: هزارداستان .
( 6 ) .G: محبت .
( 7 ) .AC: از دليلها خنده كردن اوست .
( 8 ) .B: در .
( 9 ) .C: او .