السّؤال ، فأخذك السّعال .
مىفرمايد : چون بانگ كند به من دادخواهى براى حادثهاى ، برسم به او مانند شهاب افروخته . و شمارم همسايهء خود را از عيال خود ، به درستى كه او اختيار كرده است از ميان منزلها منزل مرا . و نگاه دارم او را در ميان اهل او و عيال او به تعهّدى از من و سرفه نكنم .
س :
هرچند كه ما بىسر و بىسامانيم * از روى كرم پناه مظلومانيم
گر درد دلى هست ترا اى درويش * از ما بطلب شفا كه ما درمانيم
ارشاد بقطع دشمنى بوسيلهء عجز و فروتنى
و حىّ ذوى الأضغان تشف قلوبهم * تحيّتك العظمى و قد يدبغ النّغل
فإن أعرضوا كرها فحىّ تكرّما * و إن حبسوا عنك الحديث فلا تسل
فإنّ الّذى يؤذيك منه استماعه * و إنّ الّذى قالوا وراءك لم يقل
التّحيّة : أن يقال : « حيّاك اللّه » ، أى جعل لك حياة ، ثمّ جعل كلّ دعاء تحته . « 1 » ضغن ( بكسر ) : كينه . و دبغ و دباغة : پوست پيراستن . و نغل الأديم ( بالكسر ) : أى فسد ، فهو نغل ، و فيه شىء من نغل ( بالتّحريك ) : أى فساد . و حديث : سخن . و إيذاء : رنجانيدن . و وراء :
پس .
مىفرمايد : پس دعا كن خداوندان كينهها را ، تا شفا دهد « 2 » دلهاى ايشان را دعاى بزرگتر تو ؛ و گاه پيراسته مىشود پوست فاسد . پس اگر اعراض كنند به كراهت ، پس دعا كن به بزرگى نمودن ؛ و اگر بازدارند از تو سخن را ، پس مپرس ؛ چه به درستى كه آنچه مىرنجاند ترا از سخن شنيدن آنست ، و به درستى كه آنچه گويند در عقب تو ، گفته نشده است . س :
دشمن كه كدورتست در سينهء او * كم كن به وفا و مردمى كينهء او
گر نقش صفا كنى رقم بر دل خويش * آخر فكند عكس به آئينهء او
هامش
( 1 ) . مفردات : 270 .
( 2 ) .BE: دهى .