به تو وقت مرگ « 1 » . و نه رشوهها دفع كند مرگ را از تو ، اگر بذل كنند ، و نه افسونها سود دهد در مرگ و نه چارهها . يارى نكردند ترا و مواسا « 2 » نكرد با تو نزديكتر ايشان ، بلكه سپردند ترا به مرگ . اى زشتى آنچه كردند ! چيست حال گور تو كه نمىآيد به آن يكى و طواف نمىكند به آن از ميان ايشان مردى ؟ چيست حال ياد كردن تو فراموش كرده و انداخته ، و همهء ايشان ببخش كردن مال به حقيقت مشغول كرده شدهاند ؟ چيست حال كوشك تو ، در حالى كه خالى است ، نيست هيچ انسگيرنده درو ، درمىآيد ترا از دو جانب او ترس و جزع ؟ س :
روزى كه كشند جانت از تن بيرون * نى رشوه دران سود دهد نى افسون
همراه تو باشند كسان تا لب گور * وانگاه تو در خاك بمانى محزون
لا تنكرنّ فما دامت على ملك * إلّا أناخ « 3 » عليه الموت و الوجل
و كيف يرجو دوام العيش متّصلا * و روحه بحبال الموت متّصل
و جسمه لبنيّات الرّدى غرض * و ملكه زائل عنه و منتقل
دام : أى سكن . و إناخة : خوابانيدن شتر . و وجل ( بفتح ) : ترس . و الغرض : المقصود .
مىفرمايد : انكار مكن ؛ چه نياراميد دنيا بر پادشاهى ، مگر كه « 4 » شتر خوابانيد برو مرگ و ترس . و چگونه اميد دارد پادشاه دوام عيش را پيوسته و جان او به ريسمانهاى مرگ پيوسته است ؟ و تن او مر راههاى باريك مرگ را مقصودست و پادشاهى او زائل است ازو و منتقل است به كسى دگر . س :
هرچند كسى صاحب عقل است و خرد * از دست اجل به هيچرو جان نبرد
خيّاط ازل كه دوخت پيراهن عمر * آخر باجل گفت كه جيبش به درد
هامش
( 1 ) .G: - چون . . .
( 2 ) .E: مواساة .
( 3 ) .C: اناح .
( 4 ) .E: - كه .