مردم بىنياز كنند مرا ، بلغزد به او دو كفش از كوهى « 1 » بلند . س :
هرچند كه از غصّه دلم باشد ريش * وز دست سپهر دون خورم هردم نيش
روزى نشود « 2 » مرا كه روزى طلبم * از غير خداوند جهان روزى خويش
اظهار كمال كياست خود و بيان تضادّ ميان غنى و خرد
لو كان بالحيل الغنى لوجدتنى * بنجوم أقطار السّماء تعلّقى
لكنّ من رزق الحجى حرم الغنى * ضدّان مفترقان أىّ تفرّق
قطر : كنارهء آسمان . و تعلّق : چنگ درزدن . و ضدّ : ناهمتا . و افتراق و تفرّق : از يكدگر جدا شدن . و تعلّقى بدل از ضمير متكلّم كه مفعول وجدت است ، يا مفعول مطلق « متعلّقا » مقدّر كه مفعول ثانى اوست .
مىفرمايد : اگر بودى به چارهها توانگرى ، هرآينه يافتى مرا به ستارههاى كنارههاى آسمان دست زدن من « 3 » ، ليكن هركه روزى كرده شد خرد ، بىبهره كرده شد از توانگرى ؛ دو ناهمتاى « 4 » پراكندهاند ، چه پراكندگى ! س :
خوارست كسى كه عقل « 5 » و حكمت دارد * جاهل همه روز ناز و نعمت دارد
ليكن چكنم كه جهل در علم خدا * پيوسته علاقهاى به حشمت دارد
اظهار رضا به قضاى الهى و شكر نعم و الطاف نامتناهى
رضيت بما قسم اللّه لى * و فوّضت أمرى إلى خالقى
لقد أحسن اللّه فيما مضى * كذلك يحسن فيما بقى
تفويض : كار به كسى گذاشتن .
هامش
( 1 ) .E: كوه .
( 2 ) .E: نشد .
( 3 ) .G: - دست زدن من .
( 4 ) .G: دوتا همتاء .
( 5 ) .B: علم .