نهى از حرص و هوا و ترغيب به قناعت و رضا
دع الحرص على الدّنيا * و فى العيش فلا تطمع
و لا تجمع من المال * فلا تدرى لمن تجمع
و لا تدرى أ في أرض * ك أم فى غيرها تصرع
فإنّ الرّزق مقسوم * و كدّ المرء لا ينفع
فقير كلّ من يطمع * غنىّ كلّ من يقنع
القناعة ( بالفتح ) : الرّضا بالقسم .
مىفرمايد : بگذار حرص را بر دنيا ، و در زيستن پس طمع مكن . و جمع مكن از مال ؛ چه نمىدانى كه براى كه جمع مىكنى . و نمىدانى كه آيا در زمين خود يا در غير آن افكنده خواهى شد . پس به درستى كه روزىبخش كرده شده است ، و رنجه شدن مرد سود نمىدهد . درويش است ، هركه طمع مىكند ؛ توانگرست ، هركه قناعت مىكند . س :
تا چند ترا حرص و طمع خواهد بود * بر لوح دلت نقش جزع خواهد بود
بگذر ز « 1 » سر جهان كه در آخر كار * نفع تو ز تقوى و ورع خواهد بود
س :
گر عقل تو بر نفس مقدّم نشود * اسلام تو پيش ما مسلّم نشود
دندان طمع كه باد حرص است درو * تا برنكنى درد سرت كم نشود
بيان انتهاى هر جمعيّتى به پريشانى و شكايت از روزگار به بىسامانى « 2 »
قصر الجديد إلى بلى * و الوصل فى الدّنيا انقطاعه
أىّ اجتماع لم يصر * لتشتّت منه اجتماعه
أم أىّ شعب لالتيا * م لم يفرّقه انصداعه « 3 »
أم أىّ منتفع بشى * ء ثمّ تمّ له انتفاعه
هامش
( 1 ) .E: بگذرد .
( 2 ) .E: به بىسروسامانى .
( 3 ) .C: لانصداعه .