مىفرمايد : سفيد شدن موى سرنامهء مرگ است و او « 1 » تاريخ بزرگى است « 2 » . و سفيدى « 3 » موى تو مرگ موى تست ، پس تو بر پى آنى . پس چون بينى سفيد شدن موى را كه فراگرفته است سر را ، پس لازم باش حذر را ، حذر را « 4 » . س :
روزى كه شود موى سر و ريش سفيد * از رشتهء عمر خويش كن قطع اميد
پايان حيات هركه باشد مرگ است * آرى بجهان كسى نماند جاويد
مرثيّهء حضرت خاتم صلّى اللّه عليه و سلّم
كنت السّواد لناظرى * فبكى عليك النّاظر
من شاء بعدك فليمت * فعليك كنت أحاذر
سواد : سياهى . و ناظر : سياههء « 5 » چشم كه مردمك دران نمايد . و محاذرة : حذر كردن .
مىفرمايد : بودى تو سياهى سياههء « 6 » چشم من ، پس گريست بر تو سياههء چشم . هركه خواهد بعد از تو ، پس گو بمير . پس بر تو بودم من كه حذر مىكردم . س :
رفتى و نماند ديده را نور بصر * مردم ننشينند دران خانه دگر
امروز كه چون گنج نهانى در خاك * عيب است اگر كنم به غير تو نظر
بيان آنكه تعزيت « 7 » نه دافع مرارت فراق است و نه مانع حرارت اشتياق
يعزّوننى قوم براة من الصّبر * و فى الصّبر أشياء أمرّ من الصّبر
يعزّى المعزّى ثمّ يمضى لشأنه * و يبقى المعزّى فى أحرّ من الجمر
تعزية : بصبر فرمودن . و براءة : بيزار شدن . و الصّبر ( بكسر الباء ) : الدّواء المرّ المعروف ،
هامش
( 1 ) .CG: - او .
( 2 ) .C: بزرگى .
( 3 ) .A: سفيد .
( 4 ) .E: - حذر را .
( 5 ) .G: سياهى .
( 6 ) .E: تو سياهه .
( 7 ) .E: تعزيه .