الإنكار : ضدّ العرفان ، « 1 » و هو هاهنا « 2 » كناية عن التّغيّر . و عهد : پيمان . و حميم : خويش نزديك . و نفس الشّىء : ذاته ، و دور نيست كه مراد نفس ناطقه باشد . و تكرّم : بزرگى نمودن . و حياء : انقباض نفس از قبايح كه از خواصّ انسانست و مركّب از جبن و عفّت ، و بنابراين با شجاعت و با فسق كم جمع مىشود .
مىفرمايد : چون منكر شوم پيمانى را از خويشى نزديك ، پس در نفس من است بزرگى نمودن و حيا كه مانع انتقام است . س :
هركس كه به من عهد محبّت دارد * روزى كه طريق دشمنى پيش آرد
خواهم كه دهم جزاى بدفعلى او * ليكن كرم و حيا مرا نگذارد
و كلّ جراحة فلها دواء * و سوء الخلق ليس له دواء
الجراحة ( بالكسر ) : أثر دام « 3 » فى الجلد . « 4 » و دواء : ( ممدود بفتح ) دارو ، و ( بكسر ) دارو يا مداوات ؛ و اطبّا گويند تأثير مأكول و مشروب در بدن بر سبيل منع خلوّ يا به كيفيّت است و آن دواست ، يا به مادّه و آن غذاست ، يا به صورت نوعيّه و آن ذو خاصيّة « 5 » است ، و مراد اينجا اوّل است . و ساءه يسوء سوء ( بالفتح ) : نقيض سرّه ، و الاسم السّوء ( بالضّمّ ) . و خلق :
ملكهاى كه بواسطهء آن افعال از نفس به سهولت صادر شود ، بىسبق تأمّل . و فاء در « 6 » فلها مبنى بر آنكه چون مبتدا كلّ باشد ، جايزست كه فاء داخل خبر شود . و وجه مناسبت جراحت باخلاق بد آنست كه چنانچه صاحب جراحت از حيات خود متنفّرست « 7 » و گوش و چشم مردم از شنيدن ناله و ديدن جراحت او متضرّر « 8 » ، صاحب اخلاق بد در حدّ ذات خود ميان آب و آتش است و گوش و چشم مردم از اقوال و افعال « 9 » او مشوّش . و در بعضى « 10 » نسخ بجاى سوء الخلق « خلق السّوء » ( بفتح سين ) ، يقال : هذا رجل السّوء ( بالفتح )
هامش
( 1 ) . مفردات : 823 .
( 2 ) .E: - هاهنا .
( 3 ) .E: دم .
( 4 ) . مفردات : 190 .
( 5 ) .B: ذو خاصه .
( 6 ) .CG: - در .
( 7 ) .G: مستنفرست .
( 8 ) .E: متنفر .
( 9 ) .D: احوال .
( 10 ) .EG: بعض .