شده « 1 » بر روى « 2 » شما بگشايم . » « 3 »
و شيخ محيى الدّين در باب هشتم و در باب سيصد « 4 » و يازدهم از فتوحات مىگويد « 5 » :
« اوحد الدّين حامد بن ابى الفخر كرمانى گفت : در خدمت شيخ خود سفر مىكردم و او را اسهال طارى شد و من اضطراب « 6 » عظيم داشتم . گفتم : اجازت « 7 » ده كه « 8 » پيش امير صاحب سبيل روم و دوائى ازو بستانم اجازت داد و « 9 » چون برفتم ، امير در خيمه نشسته بود و جمعى پيش او ايستاده و شمعى نزد او نهاده ، مرا كه بديد « 10 » ، برخاست و اكرام كرد و گفت :
چه مهم دارى ؟ من حال شيخ عرض كردم . دوائى به من داد و باز برخاست و مشايعت كرد .
چون « 11 » پيش شيخ آمدم و شرح احوال بازگفتم ، شيخ تبسّم فرمود و گفت : من اجازت تو براى آن دادم كه ترا مضطرب يافتم و چون رفتى ، انديشه كردم كه امير اكرام تو نكند و تو خجل شوى . پس از هيكل خود تجرّد نموده بهيكل امير ظاهر شدم و بجاى او نشستم . و چون تو آمدى ، آنچه « 12 » ديدى ، بفعل آوردم ، پس بهيكل خود عود كردم و مرا احتياج به اين دوا « 13 » نيست . اوحد الدّين گويد : من بازگشتم و امير هيچ التفات بجانب من نكرد . » « 14 »
و در باب چهارصد « 15 » و هشتم از فتوحات مىگويد : « بحوالى كعبه در سنهء تسع « 16 » و تسعين و خمسمائة بعد از نماز جمعه شخصى را ديدم كه طواف مىكرد و دريافتم كه بدن او جسد مثالى است ، نه جسم عنصرى . سلام كردم و گفتم : من مىدانم كه تو روح متجسّدى ، بگو چه كسى . گفت : من احمد سبتىام ، پسر هارون الرّشيد « 17 » . گفتم : شنيدهام كه وجه تسميهء تو به سبتى آنست كه هر شنبه كسب معيشت باقى هفته مىكردى . گفت :
صحيح است . گفتم : بچه سبب « 18 » شنبه اختيار كرده بودى ؟ گفت : حقّتعالى از يكشنبه تا
هامش
( 1 ) .D: + بود ،E: شد .
( 2 ) .AB: به روى .
( 3 ) . شرح فصوص الحكم للجندى : 107 .
( 4 ) .B: صد .
( 5 ) .C: گويد .
( 6 ) .E: اضطرابى .
( 7 ) .G: اجازه .
( 8 ) .C: + من .
( 9 ) .A: - و .
( 10 ) .E: ديد .
( 11 ) .D: دواى به من داد چون .
( 12 ) .E: + تو .
( 13 ) .B: دارو .
( 14 ) . فتوحات 2 : 261 - 262 ؛ ( طبع قديم ) 3 : 261 .
( 15 ) .C: صد .
( 16 ) .E: تسعه .
( 17 ) .E: هارون رشيد .
( 18 ) .B: - سبب .