مقتضى سكرست و ثانى مقتضى صحو « 1 » . س :
خواهى كه ترا فلك شود حلقهبهگوش * وز نور خدا دلت شود صاحب هوش
هر قيد « 2 » كه باشدت به جامى به فروش * در كوى خرابات درآ خانهبدوش « 3 »
و فناى كلّى آنست كه جميع تعيّنات ملكى و ملكوتى و جبروتى به يكدفعه محو شود ، يا بتدريج اوّل مواليد محو شوند ، پس عناصر ، پس فلكيّات پس ملكوت ، پس جبروت ، پس سالك ؛ و اوّل مقتضى تجلّى جلالى است و ثانى مقتضى « 4 » تجلّى جمالى « 5 » . پس مجموع اقسام فنا چهار باشد و مرتبهء اعلى فناء فى اللّه است كه حقّ با جميع صفات بر سالك تجلّى كند و او « 6 » در كلّ فانى شود « 7 » . س :
هر روز ز نو رسد بلائى به سرم * وز محنت روزگار خون شد جگرم
از خويش ملول گشتم اى اشك بيا * تا نقش خود از صفحهء هستى ببرم
و بقا كه مقابل فناست هم چهار قسم است و مرتبهء اعلى بقاء باللّه است كه چون سالك از فناء فى اللّه بازآيد ، خود را عين وجود « 8 » متّصف بجميع صفات « 9 » او بيند . بخارى و مسلم و ابو داود از ابو قتاده « 10 » روايت كنند كه مصطفى ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، فرمود : « من رآنى فقد رأى الحقّ . » « 11 » س :
از بادهء عشق در ازل مست شديم * وز مستى آن شراب از دست شديم
اوّل ز وجود خويش فانى گشتيم * آخر به بقاى ذات حقّ هست شديم
و تجلّى چهار قسم است : اوّل « آثارى » كه وجود به صورت بعضى جسمانيّات يا جميع متمثّل شود و تمثّل به صورت انسان اكمل است ؛ ثانى « افعالى » كه وجود را بيند متّصف بصفتى از صفات فعليّه ، مثل خالقيّت و رازقيّت و غير آن ، يا خود را عين وجود متّصف بصفتى از آن صفات بيند ، و اكثر تجلّيات افعالى بانوار ملوّنه باشد و به همه رنگى نمايد ؛
هامش
( 1 ) .F: محو .
( 2 ) .E: قند .
( 3 ) . درEترتيب مصرعها به عكس است ،G: جامه بدوش .
( 4 ) .C: مقتضاى .
( 5 ) .G: + است .
( 6 ) .B: و اول .
( 7 ) .G: شد .
( 8 ) .G: - عين وجود .
( 9 ) .D: + كمال .
( 10 ) .BCF: قتاده .
( 11 ) . بخارى : 6481 ، 6482 ؛ أحمد : 11096 .