س :
هركس كه اسير نفس امّاره شود * از كشور عقل و عشق آواره شود
گر جام دلت ز طاق وحدت افتد * از كثرت انديشه به صد پاره شود
و فرق ميان شيطنت امّاره و سبعيّت لوّامه آنست كه شرّ اوّل متعدّيست و شرّ ثانى لازم . و ترقّى سالك در طور نفس نزولى است ؛ چه امّاره به صفت نارست و لوّامه به صفت « 1 » هوا و ملهمه به صفت آب و مطمئنّه به صفت خاك . و در مرتبهء اطمينان نور كبود متمثّل شود .
و نهايت سير مطمئنّه ملكوت سفلى است .
ثالث تحليهء قلب باخلاق حميده ، و درين مرتبه نور سرخ متمثّل شود و « 2 » دل ذاكر گردد و نور طاعات و اخلاق « 3 » و صفات روحانيّه بيند ، و نهايت سير قلب اوايل ملكوت علوى است . رابع تخليهء سرّ از غير حقّ ، و درين مرتبه نور زرد متمثّل شود ، و نهايت سير سرّ « 4 » اواسط ملكوت علوى است . خامس مرتبهء روح ، و درين مرتبه نور سفيد متمثّل شود ، و نهايت سير روح اواخر ملكوت علوى است . سادس مرتبهء خفى ، و درين مرتبه نور سياه متمثّل گردد ، و نهايت سير خفى عالم جبروتست . سابع غيب الغيوب كه مرتبهء فنا و بقاست .
و فناء فى اللّه محو وجود موهوم است در وجود حقيقى ، مثل انعدام قطره در بحر و گداختن برف در وقت تابيدن آفتاب :
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً
« 5 » . س :
گيتى كه وجود او خياليست محال * بر چهرهء او كشيده حقّ داغ زوال
گردون كه دود بگرد مركز مه و سال * از روى مثل بود چو فانوس خيال
و بقاء باللّه اتّحاد « 6 » قطره است به دريا و ارتفاع غير از پيش ديدهء دل و خروج از تصوّر باطل كه نقوش اغيار بر صفحهء ضمير مىنگاشت و سالك بواسطهء آن وجود قطره غير وجود دريا مىپنداشت . س :
هامش
( 1 ) .C: بصفات .
( 2 ) .E: + در .
( 3 ) .D: طاعات و نور اخلاق .
( 4 ) .D: طاعات و نور اخلاق .
( 5 ) . الأعراف : 143 .
( 6 ) .B: ايجاد ، در هامشE: اتصال .