گر گمره و گر اهل شهودى اى دل * يك قطره ز درياى وجودى اى دل
زين پيش نبود از تو تا دريا فرق * ناگاه چنان شوى كه بودى اى دل
إذا شئت أن تحيى فمت عن علائق * من الحسّ خمس ثمّ عن مدركاتها
فقابل بوجه النّفس عالم قدسها * فذاك حياة النّفس بعد موتها
كوزهاى از برف بسازند « 1 » و پرآب كنند و در آب اندازند ، حال او چه باشد ؟ س :
آن نقطه كه گشت جلوهگر در همه حرف * بايد كه كنى عمر به ادراكش صرف
هر آب كه شد بسته و برفش خوانى * هم آب شود دگر چو بگدازد برف
انگشت بسبب مجاورت آتش و استعداد خفى اندكاندك مشتعل مىشود تا احراق و اضاءت كه خواصّ آتش است ازو ظاهر مىگردد و اگر زبان داشتى ، « أنا النّار » مىگفت « 2 » ، چنانچه منصور « أنا الحقّ » گفت . س :
خواهم كه سخن ز ذات مطلق گويم * در دار فنا سرّ أنا الحقّ گويم
هرچند كه زاهدان ز من مىرنجند * من روى و ريا نبينم و حقّ گويم
جنيد فرمود : « ليس فى جبّتى سوى اللّه . » و ابو يزيد « 3 » فرمود : « انسلخت من جلدى ، كما انسلخت الحيّة من جلدها ، فإذا « 4 » أنا هو . » « 5 » و مراد از جلد تشخّص است ؛ چه فرق ميان حقّ و خلق بعرف اين طايفه باطلاق و تقيّدست . قال النّورىّ : « إنّ اللّه تعالى لطّف نفسه ، فسمّاه حقا ؛ و كثّفه « 6 » ، فسمّاه خلقا . »
س :
گاهى كه ترا صفاى خاطر باشد * اسرار حقيقت همه ظاهر باشد
آن نور كه اوّل است در چشم خرد * در ديدهء كشف عين آخر باشد
و امام جعفر صادق ، عليه السّلام ، در اثناى تلاوت قرآن بىهوش شد . چون به هوش بازآمد ، فرمود : « ما زلت أكرّر آية حتّى سمعتها من المتكلّم بها . » و شيخ شهاب الدّين سهروردى مىفرمايد : « لسان امام دران وقت چون شجرهء موسى بود كه در كوه طور
إِنِّي
هامش
( 1 ) .A: بسازيد .
( 2 ) .E: مىگفتى .
( 3 ) .D: بايزيد .
( 4 ) .E: فاذن .
( 5 ) . - شطحات الصّوفيّة 1 : 77 .
( 6 ) .E: كسّفه .