تب علينا فإنّنا بشر * ما عرفناك حقّ معرفتك
آرى ، او را بهر صورت كه ملاحظه كنى ، به حقيقت نه او را ملاحظه كردهاى و بواسطهء تصوّر آن صورت هنوز در پس پردهاى . س « 1 » :
مطلق كه بود ز هر صفت پاك * هرگز نتوان نمود « 2 » ادراك
زانرو كه بعقل چون درآيد * البتّه به صورتى برآيد
پس هرچه تو مىكنى خيالش * باشد ز مظاهر جمالش
و هرچند كه تصوّر كنه ذات در غايت خفاست ، تصديق بوجود او در غايت ظهورست :
أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
« 3 » . و بعضى از محقّقان مثل امام راغب به بداهت آن قايل شدهاند « 4 » . جنيد را گفتند : « ما الدّليل على إثبات الصّانع ؟ » گفت :
« لقد أغنى الصّباح عن المصباح « 5 » . » و ظاهر آنست كه كمال ظهور سبب خفاى اوست :
« الشّىء إذا جاوز حدّه ، انعكس إلى ضدّه . » س « 6 » :
آن يار كه غير او مرا يارى نيست * وز گلشن وصل او مرا خارى نيست
گر كنه حقيقتش خفائى « 7 » دارد * در هستى ذات او خفا بارى نيست
فتح
صوفيّه گويند ذات معدوم از صحراى عدم محض و نفى صرف قدم به منزل شهود و موطن وجود نمىنهد و چنانچه « 8 » معدوم محض رنگ وجود نمىپذيرد ، آئينهء موجود حقيقى هم زنگ « 9 » عدم نمىگيرد . ذات هيچچيز را معدوم نمىتوان ساخت ، مثلا اگر چوب را به آتش بسوزى ، ذات او معدوم نشود ، بلكه صورت او متبدّل گردد و به هيئت خاكستر ظهور كند . و « 10 » واجب الوجود ذاتيست كه در جميع احوال باقى و ثابتست ، و
هامش
( 1 ) .C: د .
( 2 ) .F: نمودش .
( 3 ) . إبراهيم : 10 .
( 4 ) .E: شده .
( 5 ) .C: الاصباح .
( 6 ) .C: شعر .
( 7 ) .D: خفاى .
( 8 ) .F: چنان كه .
( 9 ) .EG: رنگ .
( 10 ) .EG: - و .