حين استغراق در مشاهدهء محبوب است ، چنان كه كاشانى تصريح دارد . و اوقات دوم كه در تركيب « توزيع اوقات » واقع است به معناى شايع آن است .
شرح
( 124 ) . « اللهم أنت الصاحب فى السفر » . دارمى : كتاب الاستئذان : 2 / 287 . صحيح ترمذى :
كتاب الدعوات : 5 / 497 ، 502 . مسند احمد بن حنبل : 2 / 401 و 1 / 256 و 5 / 83 .
( 125 ) . تسلّى : خورسندى و بىغمى و خورسند و بىغم شدن ( منتهى الارب ) .
( 126 ) . اعجاب : تكبر نمودن ، فضيلت نهادن نفس خود را . اعجب بنفسه : فضيلت نهاد خود را ( منتهى الارب ) .
( 127 ) . تعيير : سرزنش كردن ( منتهى الارب ) .
( 128 ) . تتريح : اندوهگين كردن ترّحه تتريحا : اندوهگين كرد او را ( منتهى الارب ) . كرب در تركيب اضافى « تتريح كرب » فاعل كرب است . و اين تركيب از مقولهء اضافه به فاعل است .
( 129 ) . « به » در اينجا به معناى « با » امروزه است و معنى سببيت در آن ملحوظ است .
( 130 ) . منضجر به معنى دلتنگ ، از كلمات ساختگى است . زيرا ضجر به باب انفعال نمىرود و عرب آن را استعمال نمىكند و به جاى همين ، باب تفعّل آن « تضجّر » مستعمل است ( لغتنامه ) .
و ضبط نسخهء ع كه « منزجر » بود به معناى كسى است كه خود را از كارى باز دارد و مناسب معنى نبود .
( 131 ) . روايح جمع رائحة به معناى بوى خوش . عوارف جمع عارفه به معناى نيكويى ( منتهى الارب ) .
( 132 ) . تنسّم : دم به خود كشيدن و بوييدن نسيم را . روح : باد نرم خوشايند . ( منتهى الارب ) .
شارح ، انس را به نسيم آرام و خوشايند تشبيه كرده و روح انس به همين معنى است و تركيب « تنسّم روح انس » به معناى احساس كردن نسيم خوشايند انس است .
( 133 ) . سبحات وجه اللّه انوار او است و جلالت او تعالى شأنه . در تعريف سبحات گويند آن انوار تنزيه است و آن همانا سلب ما لا يليق كه احكام عدميه باشد از ذات او تعالى . ( از موسوعة مصطلحات التصوف الاسلامى / دكتر رفيق العجم ) . سبحات به معناى تجلّيات و انوار است كه به جلال نسبت كنند و گاه به جمال ، مثلا عراقى گويد :روشنتر از وجود تجلى ذات حق * بنموده آنچه بود جمله يكسرم